خانه وبلاگ
بايگاني شده ها
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
من
آرشیو شده ها
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
آذر ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
خرداد ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
شهریور ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
اردیبهشت ۸٥
اسفند ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
لینک دوستان
وبلاگ فارسی
ليست وبلاگ هاي فارسي
قالب وبلاگ
دوست یابی
طرفداران پرشین بلاگ
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
"گفتی هوا خوش است و غزل خیز در بهار
باریده است خنده یکریز در بهار
از باد نوبهار - حدیث است - تن مپوش
باید درید جامه پرهیز در بهار
اما خدا نیاورد آن روز را که ...آه
گیرد دلی بهانه پاییز در بهار
بی دید و بازدید تو تبریک عید چیست
چندین دروغ مصلحت آمیز در بهار..."
می گفتی بهار فصل خوبیه برای مردن
بی قرص ، بی تیغ کاترم ، بی هیچ بلندیی ،بی هیچ شعله ایی
فقط با سکوت
حوصله اش سر رفت از منی که ساخت
گفتم ولی . . .
بهاره . . . و من باید روی پای خودم بایستم
و من باید تنها برای خودم زمزمه کنم که دل من درختی خواهد شد . . .
و فکر نکنم که اگه رحم خدا نبود امشب شب هفتم بود . . .
و فکر نکنم به پرستویی که کوچ نکرد و به جرم دلتنگی تحقیر شد . . .
و باور کنم که زمان قرارداده . . . زبان قرارداده . . .
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ۱۳۸٩/۱/۱ - من
دیشب وقتی مامان گفت راضیه چشمات چقد تب دارن،یهو بغض بیست و چهار سال ،
راه نفس کشیدنمو بست...
هر شب همینه
هر شب سی و پنچ تا پله
هر شب دری که پشت سرم بسته میشه
هر شب دستای یخ کرده ای که چراغارو خاموش می کنه
هر شب پتویی که پناهم میده
هر شب بالشتی که از اشک خیس میشه
هر شب چهار دیواری کوچیکی که از هق هق من پر میشه
هر شب انتظاری که خوابم میکنه
هر شب...
اگه دق کردم چی؟
پيام هاي ديگران () link شنبه ۱۳۸۸/۱۱/٢٤ - من
نه فکرت اشتباه بود
اشتباه
یه بار دیگم نفهمیدی که تو هم فقط و فقط برای خودتی و با خودت و بخاطر خودت
اونچیزی که با آبان امسال تموم شد پاییز نبود،
نه باور کن پاییز نبود
من بود.
من بود با یه نقطه ته همه ی "من او"هاش
فصل آخرش بود،
یا علی . . .
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ۱۳۸۸/٩/۱٠ - من
"من در مدار زمین یک بار و تنها یک بار گم شدم
و آن هنگامی بود که در پناه تو آرام گرفته بودم
من زمان را به یاد ندارم
نمی دانم روز بود یا شب یا کدامین فصل
آیا سرد بود یا گرم ، زمستان بود یا تابستان
فقط می دانم که این تو بودی که مرا در پناه خود گرم نگه داشتی
نمی دانم تو بودی یا من در آغوش آسمان ها بودم. . . "
"الهه ناز"ی که با ساز دهنی برای من زدی، یه جعبه سیاه ،چندتا کاست که یکیش
موسیقی فیلم شب یلداس،چند تا توپ سیاه که جنسش از خزه،یه کیف صورمه اییه
کوچیک که منو فقط و فقط یاد شازده کوچولو مینداخت و اون روزی که با هم رفتیم تا
انصراف بده ،یه دیوان حافظ کوچیک که بعد ها توی یه شب سیاه و آروم آفریقایی
بهم گفت " ای پیک راستان خبر یار ما بگو ، احوال گل به بلبل دستان سرا بگو " ،
یه هسته بزرگ انبه که قرار بود بندازه گردنش ، چند تا دستمال کاغذی تا شده ،
یه باطری پاناسونیک که بنفشه ی اون زمانمون رو روشن نگه میداشت ، یه قاب چوبی
که حسرت یه ثانیه از نقاشی توش تا آخر عمرم به دلم میمونه ، کتاب کوچک عشق و
فرزانگی و متوسط بیچاره ای که هنوزم نمی دونه که هم میسح من بود و هم قارونم
، چند تا خورده ریز دیگه که هر کدومشون هزارو یک خاطره کودکانه و عاشقانه داشت...
چی مینوسم
انگار دارم بعد از این همه سال چیزایی رو یادآوری میکنم که قرار نبوده این همه
حفظشون کنم.
کاش امشب قرار بود بنویسم که "شب نشسته است خیس بر تن فرودگاه
شب کشیده و بلند ، بی ستاره و سیاه. . ."
پ.ن: دلم دیگه بال و پر نداره .
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ۱۳۸۸/٩/٩ - من
برای تو می نویسم
فقط برای تو
دخترک قصه های دور
دخترک قصه های شاه پریان
قصه های راه و بی راه
راوی قصه های من مرد
وقتی که مرد افسانه ی "بودنمون" ته کشید...اسطوره های کاغذیش کهنه شدن...عزیزم
های سطر سطرش به "هو چته "ها تبدیل شدن...انگار بالاخره جادوگر پیر عصای
سیاهشو تکون داد...انگار رنگای دنیامون خاموش شد...سیاه و سیاه
راوی قصه های کودکانه من مرد ...قصه های آسمان پاک
نور جاری ، آب
سرد تاری ،خاک
قصه های خوشترین پیغام
از زلال جویبار روشن ایام
قصه های بیشه ی انبوه ، پشتش کوه ، پایش نهر
قصه های دست گرم دوست در شبهای سرد شهر
آی با توام دخترک قصه های دور . . .
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ۱۳۸۸/٧/۱٤ - من
هی طرح زدن تا تایید استادو ساختن ماکتای بی سر و ته و توی روزای گرم ماه رمضونیه
تابستونی دنبال چوب گشتنو هفته ها توی کارگاه اره کردنو سنباده زدنو ،مجوز دفاع
گرفتنو توی تگرگ و بارون لاله زار رفتنو چند شب نخوابیدنو گزارش کار نوشتنو صب زود با
آژانس رفتنو سر راه پیرینت گزارش کار عملی رو گرفتنو ،آبمیوه برای پذیرایی خریدنو بدو
بدو کارهای عملی پروژه رو نورپردازی کردنو ،استقبال از دوستایی که به یادت بودنو
،انتظار کشیدنو ،تحمل کردن حرفای بی سر و ته مدیر گروه محترمو ،چند
دقیقه توضیح دادنو بازم انتظار کشیدنو پذیرایی کردنو آخرش شنیدن نمره پروژه نهایی
مقطع کارشناسی صنایع دستی و تمام.
تموم شد.
در تاریخ ٣٠/۶/١٣٨٨ منم یه شماره به آمار رسمی لیسانس های کشور اضافه کردم .
بماند که کار سختی بود یا نبود.
خستگیم در نرفته که باید برم سر کلاس ارشد بشینمو به این فکر کنم که من که دلم
تابستون می خواست.
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ۱۳۸۸/٧/۸ - من
نزدیک بود
خیلی نزدیک
چیزی غافلگیرانه و کاملا شدنی
تنها نخواستن من بود که وارد زندگی مشترک نشدم
وارد اشتراکات زندگی
بعد از این سه ماه فقط آرومم
آروممو شبها پایان نامه تایپ میکنمو روزها موزه های تهرانو چرخ میزنمو باز فکر میکنم
که این چهار سال چه سرعتی داشته.ظهرا با کتابدارای خوش اخلاق شهرمون اختلاط
میکنمو توی دلم دنبال یه بهونه درست و حسابی برای ارشد خوندن میگردمو
عصرا از زور خستگی تا افطار چشمام بهم میچسبن.
سحرا یاد پنجره ی باز خونمون توی طبقه ششم یه ساختمون سفید توی یه کشور
نزدیک اونور آب میوفتم .
وقتی که باز بود وخنکای هوای دم صبح یه شهر ساحلی با صدای موذنی که
معلوم نبود توی کدوم مسجد سنی این همه با سوز اذان میگه تا ترکیب فراموش
نشدنیی رو برای یه بچه پنج شش ساله ایجاد کنه .
بچه ایی که حالا دنیاش پیچیده تر از اینی که میخواد ازش طلب داره.
غروبا آرومتر از هر وقت توی دلم پیداش میکنمو باز شکر میکنم که هنوزم هست
همونقدر آّبی و مهربون و نزدیک.
خیلی نزدیک . . .
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ۱۳۸۸/٦/٤ - من
بالاخره اومد
اومد که جاهای خالی رو پر کنه
اومد که دیگه جایی برای خالی بودن نذاره
حجمش کوچیک بود اما به من فهموند
که حجم من از اون خیلی خیلی کوچک تره
من حتی به اندازه سوراخ یک سوزن هم نتونستم چیزی رو پر کنم
خدا رو شکر که اومد
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ۱۳۸۸/٤/۸ - من
بیست..بیست روز...بیست روز دیگه...هر چند که به شمردنای تو نمی رسه اما ....
اما منم میشمرم ...
بدون صدا و تنهایی ..هیچ حضور پنهانیی توی دلم تکون نمی خوره ولی منم میشمرم...
خدا کنه که اینجا نیایی ...خدا کنه که فراموش کنی ...تمام این مدت از خوندنای تو
ننوشتم ...از خوندنای تو ...فرار میکنم یه جورایی ....از نگاه پر از سرزنشت...از نگاه
پر از دوریش...از نگاهای پر از ندونستن و نخواستن...از این همه بی تفاوتی ...
خستم...باور نکردید ...باورم نکردید...
شاید فقط کافی بود یه ذره ...حتی یه ذره...
اینجا ته دنیاست ...ته ته تهش...اینجا همون دیوار بتونی سر به فلک کشیده ی سرد و
خاکسترییه که سالها پیش از سرماش گفته بودم...همون که در امتدادش راه میریم و
فکر میکنیم به دری خواهیم رسید که به خانه ی خورشید راه داشته باشد...دری که
پایان دهنده سرمای کشنده پشت دیوار ماندنمان باشد...
هیچ دری وجود نداره....من همه راهها رو امتحان کردم ...دیوار تا بی نهایت رفته ...بی
نهایت بالا ..بی نهایت شرق ..بی نهایت غرب...حتی بی نهایت ریشه در خاک ...
خداکنه که اینجا نیایی ...خداکنه که فراموش کنی...خداکنه که اینا رو نخونی...
قاصدک یه دله دیگه شدن کار سختیه...
هیییس!!!
آرامتر...گوشهایم از این همه سکوتت به درد آمد ...دلم...
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ۱۳۸۸/۳/۱۸ - من
دل به دریا ها بباید زد
کوله بارم کو؟
شیشه ها را فتح خواهم کرد
آنطرف ها بی گمان دریاست....
مادرم میگفت:
«ماهیان فرجامشان اینجاست»
نه اونمی دانست
در ماوراها بیگمان دریاست. . .
۴ سال . . .
وقتی به مامان میگم دلم میخواست الان یه پسر ۴ ساله داشتم فقط بهم میخنده...
اونشب که توی عروسی با اون شکل و شمایل روی زانو نشستم تا کفشای پسربچه ی
تخصی که از چشماش شیطنت میبارید پاش کنم ، از دلم گذشت که کاش مال من بود
دلم پر از کاشای عجیب غریب شده..
خدا رو شکر میکنم بابت این که هنوزم دلم چیزای خوبی برای لرزیدن داره .
خدا رو شکر میکنم که هستیم .
و اینکه چه قدر دلم میخواد این چند ماه تند و تند بگذره .
خوبه که داره بارون میاد..خوبه که یه دفعه یادم اوفتاد امروز چهار ساله میشی ..خوبه که
تو هم اردیبهشتی هستی...
تولدت مبارک ۴ساله ی عزیزم.
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ۱۳۸۸/٢/۱ - من
