...مرگ قو
ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٤/٢/٢٢ 

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد                             

فریبنده زاد و فریبا بمیرد

 

شب مرگ تنها نشیند به موجی

رود گوشه ایی دور و تنها بمیرد

 

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

که خود در میان غزل ها بمیرد

 

گروهی بر آنند کاین مرغ شیدا

کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد

 

شب مرگ ازبیم آنجا شتابد

که از مرگ غافل شود تا بمیرد

 

من این نکته گیرم که باور نکردم

ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

 

چو روزی زآغوش دریا برآمد

شبی هم در آغوش دریا بمیرد

 

تو دریای من بودی آغوش واکن

که می خواهد این قوی زیبا بمیرد...

 

(د.حمیدی)

*******************

 

کيه که حرفای آدم رو بفهمه؟!همونطوری که خودت می خوايی...نه اونطوری که خودش دوست داره..

 

 

 

 


 
...عروسی
ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٤/٢/۱٦ 

  

 دیشب شب عروسی تو بود....

 

تو خیلی زیبا شده بودی .درست مثل همه ی عرو س ها.زیبا و بزرگ...

 

زیبا و بزرگ...دیشب شب عروسی تو بود ..و ماخیلی خندیدم چون خیلی خوش

 

می گذشت،اما حالا دارم از بغض می ترکم. از دیشب تا حالاتو دیگه زهرای من

 

نیستی ، تو حالا زهرای یکی دیگه شدی و این خیلی غم انگیزه...

 

دیشب شب عروسی تو بود..و من هیچ فکر نمی کردم که شبی بیام عروسی تو ،

 

آخه ما هنوز خیلی بچه ایم و به چهره ی هیچ کدوممون آرایش نمی اومد.

 

 زهرای عزیز باور کن که از دیشب تا حالا یک لحظه هم احساس شادی نکردم.

 

به طور عجیبی دلم گرفته ..چون مثل همیشه :

  

            گر گی از راه بی خبر آمد

            بره ی قصه ی ما را خورد

 

....چرا ؟

 

نمی دونم تو چه طور  دیشب می خندیدی و شاد بودی ...قطعا اگه من جای تو

 

بودم نمی تونستم جلوی اشکام رو بگیرم ، درست مثل الآن ...

 

دیشب شب عروسی تو بود..و من خیلی چرت و پرت گفتم و خیلی خندیدم چون

 

روی  کارتت نوشته بود :              

            معاشران گره از زلف یار باز کنيد 

 

و ما قرار بود که گره از زلف یار باز کنیم .دیشب خیلی حرف

 

زدم اماحالا پشیمونم 

 

که چرا مثل همیشه ساکت و آروم نبودم ...الان تلفن زنگ زد و من فکر کردم

 

تویی !اما چه فکر مسخره ایی چون علاوه بر اینکه دیشب شب عروسی تو  بوده ،

 

ما مدت هاست که به هم زنگ نمی زنیم و البته قبول دارم که همش تقصیرسکوت

 

های منه، نه کم مهری تو...

 

زهرای عزیز دلم برای خودمون تنگ شده .برای اون چیز هایی که تو گفته بودی

 

هیچ وقت نمی تونی فراموششون کنی .دلم برای بچه بودن هامون تنگ

 

شده ...برای اول الف ...برای کاکتوس های بی مصرف گوشه ی کلاس ..دلم برای

 

پونزده ساله هایی که دیگه به فکر هشت آبان هشتادو هشت نیستن تنگ

 

شده .دلم برای تمام خوبی ها وبدی هات تنگ شده..چقدر  دلم می خواد که تو

 

هم به همین اندازه دل تنگ شده باشی .

 

 راستی زهرای عزیزم عروسیت مبارک.........

 

                            

                                 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  


 
...ايهام
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٤/٢/۱۳ 

آسمان تاريك بود. . . تاريك و تيره و تار

و من در شب چهاردهم به ماه مي‍نگريستم

چشمانم پر از نور بودند و مهتاب نور ديدگانم بود.

كاش مهتاب تجلي قلبم مي‍شد . . . كاش ماه قلبم بود.

و در شب چهاردهم تنها دلم مي‍خواست به قلب آسمان بنگرم . . . به قرص ماه . . .

نه به آسمان تيره و نه به ابرهاي سياه

مي‍خواستم قلبم به ماه نزديك‍تر شود . . . ماه شود.

.

.

.

و دوست داشتن تنها بهانه ام بود براي گريز....

                                                 *      *      * 

تو گفتی که من هم فرق بين اين تنها و اون تنها رو نفهميدم گفتی که خوش خيال بودی که فکر می کردی من يکی تو رو اشتباه نمی فهمم... و من چقدر از تو دور رفتم وقتی با معنی اول بهش نگاه کردم....   

 

 


 
...دنيای من
ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٤/٢/۱۱ 

کم آوردن هم دنیایی داره . مثل دنیای در های بسته .

یکسا ل پیش تمام دلتنگی هام حروم شد. تمام اشک هام لگد کوب شد .تمام عذاب هام ....یکسال پیش از هر چی

رفتن و اومدنه پشیمون شدم...یکسال پیش به تنهایی آدم ها ایمان آوردم...یکسال پیش به" نباید باشم" ایمان آوردم...به نباید هایی که تا اون موقع ندیده می گرفتمشون...یکسال پیش به حماقت های خودم خندیدم ...کاری که تا اون موقع انجام نداده بودم...یکسال پیش فهمیدم که باید رفت تا جاودانه شد....

دنیای  واقعی من همینه ... من نوشته شده همیشه پر از دلتنگیه ...پر از تنهایی ...پر از خستگی

پراز تهی بودن ....

دلم می خواست همیشه پر از شادی باشم ...سر زنده...پر ازا نرژپی ...اما همش کم می آرم ...همش کم می آرم

تا آخر عمرم کم می آرم.......

 


 
 
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٤/٢/۸ 

 

دل من گرفته زين جا

هوس سفر نداري

ز غبار اين بيابان؟

 

 

همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم...


 
...........
ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٤/٢/٧ 

چشامو باز می کنم و به ساعت خیره  می شم. تقریبا

دو ساعته که توی رختخواب غلت می زنم. باید بخوابم...

نباید اینقدر به آدم هایی که توی زندگیم نقشی ندارن فکر

 کنم .نباید سعی کنم که بهشون یه نقشی بدم . نبایدبذارم که

تمام ذهنم رو پر کنن وقتی که حتی از بودنم بی خبر هستن

نباید بذارم که دوستشون داشته باشم چون دوست داشتن

مسولیت می آره .نباید.......

چشمامو باز می کنم ساعت سه شده و من هنوز نخوابیدم

باز غلت می زنم .زانوهام رو جمع می کنم توی شکمم.

درست مثل یه جنین .بعد به این فکر می افتم که چرا   

این نه ماه اینقدر طول کشید .چقدر دیگه مونده تا به

دنیا بیام .پس کی قراره از شر این دنیای تنگ خلاص

بشم تا کی باید اسیر این خنده های بی محتوا باشم.

تا کی باید دلم رو به" بود" های بدون" هست" خوش کنم.

چقدر دیگه برای" شدن" ها با آسمون و زمین بجنگم........

چشامو باز می کنم .بیست دقیقه به چهاره.از خیر فلسفه های

جنینی می گذرم و به پشت می خوابم.دستام رو میذارم زیر

سرم و به سقف اتاق خیره می شم .به پشه هایی که مهمونی

امشبشون رو بهم زدم می خندم........... به کبری هایی که

فکر می کردن امشب بارون می آد تا اونها بالاخره تصمیم بگیرن

هم می خندم ......بعد هوس می کنم که به دنیا هم بخندم

..به مسخرگیش ..به پوچیش..به تنهاییش.. اما چون دنیا

خیلی بزرگه فقط به کلمه ی دنیا می خندم ......کلمه... کلمه...

در آغاز  هیچ نبود ...کلمه بود ...و آن کلمه خدا بود.

چشامو باز می کنم تا صداش رو بهتر بشنوم.باز هم ده دقیقه

 دیر اذان گفتن...........................................................

 

 

 


 
آرزو...
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٤/٢/٥ 

 

مرا عظيم تر از آن آرزويي نمانده است

كه به جستجوي فريادي گم شده برخيزم...

شايدبراي خيلي چيزها ديگه وقت نداشته باشم.

شايد براي خيلي اعتراف ها ديگه گوشي نداشته باشم.

شايد براي خيلي حرفها ديگه  احساسي نداشته باشم.

شايد ديگه خيلي ها رو نداشته باشم... اما...

اما ...تازه دارم مي فهمم كه اگه هر آدمي بدونه كي وكجا

عاشق بشه و عاشق بمونه ديگه هيچ كس از گفتن هيچ

دوستت دارمي پشيمون نميشه...

                        


 
شروع
ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٤/٢/۱ 

            دل به دريا ها ببايد زد

            کوله بارم کو؟

            شيشه ها را فتح خواهم کرد

            آنطرف ها بی گمان درياست....

            مادرم ميگفت:

                              «ماهيان فرجامشان اينجاست»

            نه اونمی دانست

                                 در ماوراها بی گمان درياست....