ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٤/٤/٢٥ 

چی فکر می کردم وقتی که تنها ده سالم بود؟ می گم هنوز باورش نکردی که هست...اتل متل توتوله ...گاو حسن نه ازاسم حسن خوشم نمی اد ...از چه اسمی خوشم می اومد؟.....علی ...عاشق علی بودی ...آره علی با تمام علی بودنش ...اما هيچ وقت پيداش نشد ...حتی وقتی که ُمردم ...نه ديوونه جون راست راستکی که نمردم ...اصلش  نذاشتم کسی بفهمه که مردم ...آخه من از تاريکی می ترسم...ترسيدم يه وقت خاکم کنن...می دونی ديشب چی شد ؟ ...يه دفعه از دهنم در رفت که کاش به جای اينکه شبها همه توی تخت خواباشون بخوابن هر کسی توی قبر خودش می خوابيد من خيلی روش فکر کرده بودم ... قبری که رو باز باشه خيلی قشنگه... اونم شبها ... ميشه درست مثل يه قاب عکس پر از چشمک ستارهها...اگه يه نم نم بارون هم باشه که ديگه معرکه است...تو تا حالا توی خاک نخوابيدی...گفتم توی خاک....درست مثل اينه که بغلت کرده باشه...  تو هم لبات رو بذاری روی گونه ی خيسش وببوسيش ...نمی دونی چه آرامشی داره...گفتم که خيلی روش فکر کرده بودم برای همين يه دفعه از مغزم پريد بيرون ....فکر می کنی بهم چی گفتن؟

می گه هنوز باورش نکردم که هست.......


 
.....
ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٤/٤/۱۳ 

 

 در زندگی ما لحظه هايی هست که تنها کار ما بايد انتظار کشيدن باشد.

 وتنها کار من بايد انتظار کشيدن باشه .انگار هيچ کاری نمی تونم بکنم تا از اين وضعيت خلاص بشم .درست مثل حشره ايی که توی تار عنکبوت گير کرده که تنها و تنها بايد منتظر بمونه .اون هم بی هيچ حرکت اضافه ايی درست مثل يه مرده . چقدر دلم برای پرواز تنگ شده...