........
ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٥/۱۱/٢٤ 

 

         پیر شدیم انگار... به سهممون از همدیگه قانع شدیم .... به سهممون از غصه های هم

دیگه ...به ندونستن و نگفتن عادت کردیم ...به نپرسیدن ....دیگه حتی غصه هامون رو هم تقصیم 

نمی کنیم ....غصه ی فوت یه آدم نزدیک ....غصه ی عمل مجدد و خطرناک تا حد قطع عضو.....

نه.......دیگه هر کی سهم خودش رو بر می داره .... انگار  هر کسی به سهمش قانع شده .... 

.......نه باور کن اصلا مسخره نیست ...که تو غم های خودت رو به دوش بکشی و من هم غم 

های خودم رو ....دل خوشیم به هم ؟ به چند خط تایپی ...به خبرای دو سه هفته پیش از آدمای

دور و نزدیک .... به انتظار  سرد شده ی اومدن ... به  وقتی تو نیستی ها ....

به ستاره های نقره ای...

 

 

تهِ تهِ تهش می فهمم که تو بیشتر عذاب می کشی...می فهمم که تو بیشتر ...اما نمی فهمم چرا ؟                         نه ...انگار دیگه نمی تونم بفهمم چرا ...پیر شدم انگار ...

 

 

 


 
ماه بالای سر تنهايست...
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳۸٥/۱۱/٢٠ 

   دیشب وقتی به بهونه ی بارون پرده رو کنار زدم ، یه عنکبوت سیاه کشف کردم...هر جفتمون 

ترسیدیم .

از صبح تا حالا هی می رم  سراغش . به نظرم فهمیده دلبسته اش شدم .

درست مثل اون ملخه آفریقایی که تا آخرین روز اقامتون پشت پنجره ام جا خوش کرده بود .

  

نمی دونستم که تعطیلات بین دو ترم تا این حد می تونه ملال انگیز باشه ....


 
آخرش
ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٥/۱۱/٥ 

...... کمی سکوت ...و کمی گذر زمان ... معجون فراموشی خوبی برام تهیه کردی ... هر روز

یک جرعه بعد از سحر و یک جرعه بعد از غروب ...با کمی اشک که به مرور زمان به بغض تبدیل

می شه...گاهی عجیب به بی ربطی خودمون ایمان می آرم ...تو همین رو می خواستی ... تو

حتما همین رو می خوایی...و من با دست خالی چی بیش از این می تونم باشم...برای من یا

برای همین...نگو چه فرقی می کنه ...چون خیلی وقته که باهم فرق می کنیم....(وگرنه چه دردی

را دوا می کند به یاد آوردن هزار باره  آنها وقتی تو نیستی.)

من یک لحظه هم اینطوری فکر نکرد...

حتی یک لحظه.