حول حالنا الی احسن الحال...
ساعت ٢:٤۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٦/۱/۱ 

         « من خواب دیدم که کسی می آید /  من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام /

  و پلک چشم ام هی می پرد / و کفش هایم هی جفت می شوند / و کور می شوم /

  اگر دروغ بگویم / کسی می آید / کسی دیگر / کسی بهتر / کسی که مثل هیچ کس نیست /

  و مثل آن کسی است که باید باشد / و قدش از درخت های خانه معمار هم بلندتر است / 

  و صورتش / از صورت امام زمان روشن تر و اسمش آن چنان که مادر /  در اول نماز و در آخر نماز

  صدایش می کند / یا قاضی الحاجات است /  و می تواند / تمام حرف های سخت کتاب کلاس

  سوم را / با چشم ها ی بسته بخواند / من پله های پشت بام را جارو کرده ام / و شیشه های

  پنجره را هم شسته ام / کسی می آید / و شربت سیاه سرفه را قسمت می کند / و نمره

  مریض خانه را قسمت می کند / و سهم ما را می دهد / من خواب دیده ام ...»

  «روی ماه خداوند را ببوس ..مصطفی مستور »

                                                  *                                  *                                        *

  

بهم گفت بهش بگو میشه بریم خونشون ...

الان فرداست اما هنوز سال تحویل نشده یعنی این سه چهار ساعت این وسط نه ۲۹ اسفند ۱۳۸۵ و نه ۱ فروردین ۱۳۸۶

به نظرم هیجان خاصی داره که آدم از این ساعت های گم شده استفاده کنه ..انگار که نکرده ..انگار که نیست .

امشب من به یکی از آرزوهام رسیدم ...امشب برای اولین بار یه بچه ... یه بچه خیلی کوچولو توی بغل من خوابید...

و من تا یک ساعت فقط نگاش کردم..و سعی می کردم که آروم نفس بکشم ...خیلی آروم .. درست مثل یه مادر . 

امشب من از یه آقای عزیز یه «هدیه جان »گرفتم . یه هدیه دوست داشتنی ..حیف که اون آقای عزیز خوشحالیم رو

نفهمید . امشب شب خوبی بود .برای اولین بار احساس خوبی دارم از تحویل سال .و برای اولین  بار از اینکه تا زمستون 

سال بعد یک سال مونده خوشحالم . از اینکه بهار داره می آد و قراره درختای یاسمون دوباره پر از شکوفه بشه بی نهایت 

 خوشحالم .

استادمون همیشه می گفت «اغلب آدما  معکوس چیزی که به زبونشون میاد رو باور دارن ! »من هیچ وقت این حرف

استادمون رو قبول نداشتم .

 


 
عيد۸۶
ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٥/۱٢/٢٧ 

 

 

          < من هرگز نخواستم که از عشق افسانه یی بیافرینم .

           باور کن !

          من می خواستم که با دوست داشتن ، زندگی کنم ـ کودکانه و ساده و روستایی .

          من از دوست داشتن ، فقط لحظه ها را می خواستم ...

          من از دوست داشتن ، تنها یک لیوان آب خنک در گرمای تابستان می خواستم .

          من برای گریستن نبود که خواندم .

          من آواز را برای پُر کردن لحظه های سکوت می خواستم .

          من هرگز نمی خواستم از عشق بُرجی بیافرینم ، مه آلود و غمناک با پنجره های مسدود و

          تاریک .

          دوست داشتن را چون ساده ترین جامه ی کامل ِعیدِ کودکان می شناختم...>

؛بارِ دیگر ، شهری که دوست می داشتم؛ اثر نادر ابراهیمی .

این کتابیه که تازگی زیاد می خونمش ...از به این شهر سوگندش تا شب از من و تصویر پروانه خالیست...

این شبا همه جا به طرز فجیعی شلوغه ...فرقی نمی کنه چه ساعتی از روز بری بیرون .. اونقدر ترافیک کلافه کننده

است که آدم رو پشیمون می کنه.. همه بد جوری خودشون رو برای عید آماده می کنن..برای یه سال دیگه

... برای یه عید دیگه ...

به شکوه آنچه بازیچه نیست بیندیش ... من خوب آگاهم که زندگی ، یکسر،

صحنه ی بازیست .

 

 

 


 
 
ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٥/۱٢/٢۱ 

 

       < آن که با خون خود می نویسد ،

                      آن فرد نمی خواهد فقط خوانده شود

         بلکه از بر شود >

   این روزا زیاد فکر می کنم ...تمام لحظه هایی که دارم رنگ می سازم و تمام لحظه

هایی که گِل سفت و بی جون رو ورز می دم بلکه کمی روح بگیره و تمام لحظه هایی

که شیشه های بلوری رو روی چرخ می گیرم و تراش می دم و تمام لحظه هایی که

به استاد که با جدیت تمام با بچه ها بحث می کنه نگاه می کنم و تمام لحظه هایی که جلوی 

تلویزیون می شینم... حتی تمام لحظه هایی که  درباره ی چیزای بی اهمیت زندگی نظر می دم

....دارم به شدت لابه لای افکارم غرق میشم . دارم به شدت آلوده می شم .دارم به شدت

تباه می شم .به نظرم مسخره است ..به طور مسخره ایی احمق شدم ..استاد امروز گفت چرا

اینقدر آروم .می ترسم که بیش از اندازه باشم . امروز هیچ کاری نکردم .فکر می کنم که تموم

شدم . شاید انصراف دادم. گاهی به اون همه انرژی حسودیم میشه  . گاهی زیادی به آینه ایی

که بالاش یه حلقه از ستاره ی نقره ایی آویزونه نگاه می کنم . گاهی خیلی خصمانه به تلفن 

خیره می شم . چیزی به عید نمونده.

              < و تو ، ای خورشید بزرگ

                ای ستاره بزرگ ، سعادت تو را چه می شد !

                اگر کسانی را که به آنان نور می افشانی را

                 نمی داشتی .....>  


 
...
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٥/۱٢/۱٥ 

   گاهی چقدر نیاز دارم که یکی .. یه  آدم  ...یه آدم غریبه ...حتی یه آدم دور ...خیلی خیلی

   دور ... هر چند الکی ...هر چند به دروغ ... هر چند برای دل خوشی من ... حتی شده با صدای

 خیلی  خیلی آروم ... حتی شده اونقدر آروم که به زحمت صداش رو بشنوم ... فقط یک بار ....

 بهم  بگه  همه چی درست می شه ... بهم بگه همه چی رو  به راه می شه ... بهم بگه

پروردگار‌ ِ 

من آگاه است به آنچه  می کنید ...

    


 
مثل همیشه ...
ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٥/۱٢/٤ 

     .....باز هم کنار چمدون یه نفره ام نشستم  و فکر می کنم....باز هم مثل همیشه

    نمی دونم که این حجم خالی رو با چی باید پُرش کرد.... چقدر دلم می خواست هیچی با

    خودم نبرم ...جز یه مسواک ...و یه بسته بیسکویته ساقه طلایی که مامان با اصرار می کنه

     توی کیفم ... همین...

   ...باز هم نشستم کنار چمدون یه نفره ام و خاطراتم رو از توش بیرون می کشم .... یه کارت

    موزیکال ...یه نقشه توریستی از لوور ...چند تا نایلون رنگی .... یه عکس پنج نفری .... وینی 

  پویی که حالا از فرط تنهایی زیر چشماش کبود شده .... یه تسبیح با دونه های ریز چوبی ....یه

  چتر صورتی گلدار ...

  مثل همیشه تا آخرین لحظه ی رفتنم هوا باید ابری باشه ....مثل همیشه تا آخرین لحظه 

  حسرت سبکبار رفتن رو می خورم ....

* دوشنبه توی ساختمون تازه احداث سوره جشن افتتاحیه است.قراره که از دانشجوهای ممتازشون تقدیر کنن ...خوبه که نیستم.