اسليمی
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٥/٢/٦ 

 

     يهو دلم بچه شد..هوس کرد عمو محمد رو از بين اون همه لوله ها و سيم های جوروا جور بدزديم و ببريمش شمال ..اونجا حتما حالش خوب می شد ..اصلا من می دونم هر کی که ميره بيمارستان بيشتر مريض ميشه ..عموی منم که چيزيش نبود ..حالا دکترا می گن قلبش شده مثل يه پنير ..بعد من دلم خواست فکر کنم که پنير هميشه چيز خوبيه ..هم برای خوردن هم برای اينکه چيزی شبيه به اون باشه ..دلم بچه شد و فکر کرد که اون هم درست مثل عطيه فرق سکته و عطسه رو نمی دونه ..عطيه گفت بابا بزرگ عطسه کرده..کاش منم می تونستم باور کنم که همه چی به اندازه ی يه عطسه است..کاش يقين اين رو داشتم که مرگ آدمای خوب خدا مثل بوييدن يه گل شيرينه ..کاش دلم بچه بمونه و نفهمه چرا بيمارستان اجازه داده نوه های کوچو لوش برن پيشش ..کاش دلم بچه بمونه تا مجبور نشه توی چشمای کسی نگاه کنه ..کاش دلم بچه بمونه تا بتونه بزنه زير بازی ..من اين بازی رو دوست ندارم...کاش اين فقط يه بازی بود.

اسليمی های امروزم هم خيس شد...