سفر مرا به در باغ چند سالگی ام برد ...
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٥/۸/٧ 

دارم می رم سفر...نمی دونم خوشحالم یا نه  ... فقط می دونم که دارم می رم...این اولین باری

که نسبت به  یه رفتن اینقدر بی احساسم ... بی احساس و تن ها ...شاید برگردم ...شایدم

برنگردم...شاید بمونم برای همیشه ...شایدم برای همیشه برگردم ... اما تن ها ... 

مثل همیشه ام نمی دونم برای یه سفر چه چیزایی لازمم می شه...کاش اینقدر به گذشته فکر

نکنم ...کاش یه کم واقع بین بشم... کاش از این انتظار لعنتی خلاص بشم...

یکی نیست ...یکی هیچ وقت نبوده ... این من بوده که هست ...این من بوده که سال ها زیر

بارون منتظر بوده ...

و ایستادم تا دلم قرار بگیرد ...صدای پر پری آمد...

 و در که باز شد من از هجوم حقیقت به خاک افتادم...