اين روزها ...
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٦/۱/۳٠ 

  

   من این روزها رو هیچ وقت به یاد نخواهم داشت.                                                    

روزهای ابریی که توی ساختمون دانشگاه بی هیچ احساسی سپری می کنم . صبح تا عصر.   دانشگاه خاکستریی که حتی به زور می شه فهمید آسمونش ابریه یا آفتابی .   این روزها همش باید تبریک بگم . همش باید با یه لبخند ساختگی  و احساس های ساختگی تر با آدمایی که نه برام جایی دارن و نه من براشون جایی  دارم  زندگی کنم ؛  و به احساس هایی که هیچ کدوم صادقانه نیست دل خوش کنم . و از نگاه های هرزه ایی که کم نیستن فرار کنم . و با آدمای چند رویی که هر کدوم به یه بهانه ایی نزدیکم می شن کنار بیام . و سنگینی حرفهایی که زده می شه رو تحمل کنم . و دروغ هایی که می شنوم باور کنم . و دور بودنم رو تحمل کنم . و دور شدن رو بپذیرم . و فرق داشتن رو باور کنم. و نبودن رو بفهمم. و نخواستن رو بشناسم.

 این روزها رو هیچ وقت به یاد نخواهم داشت .

 گاهی یاد تصورات سال ها قبلم می افتم . که اینکه  بیست  و چند سالگی چقدر متفاوت و بزرگ و قشنگ باید باشه .

نه... این روزها قشنگ نیست .. بزرگ و متفاوت هم نیست . این روز ها فقط پر از فهمیدن های دردناکه . پر از باورهای تلخ.

 نمی خوام که این روزها یادم بمونه .

   

 


 
 
ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳۸٦/۱/٢٤ 

 

 خسته شدم ...خیلی زیادتر از حد تحملم.... انگار از آسمون داره سیل می آد..این رو مادر بزرگم می گه...خونه ی قدیمی سر کوچه رو خراب کردن حالا نصف کوچه پر از آجر شده.امشب بله برون دختر خاله ام بود . .. یه روزی هم نوبت خونه ی ما می شه . تا حالا چند بار تصمیم جدی گرفتیم که از اینجا بریم ...                                                                                                  از ترم های زوج خوشم نمی آد... بخصوص اینکه از این ترم کارگاه های تخصصیمون هم شروع شده... از حالا کتف درد گرفتم...


 
به آهستگی ...
ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٦/۱/٦ 

 

 هر سال اول عید ؛ اول بهار که می شه ؛ با اولین بارونای بهاری ؛ یه مهمون تنها از لابه لای

خاک و برگ های زمستونی حیاطمون آروم آروم چشماش رو باز می کنه و با سنگینی خاص

خودش از خواب زمستونی بیدار می شه . گاهی واقعا دلم براش می سوزه که این همه صبور

و آرومه . سال ها قبل وقتی که چند تا پسر بچه شیطون با میخ و چکش  لاکش رو سوراخ می

کردن پسر عمه  ام مثل یه ناجی از راه می رسه و اون رو ازشون می خره . امروز صبح از صدای

تق و توق راه رفتنش فهمیدم که بهار اون هم شروع شده .

« در شرق لاکپشت ؛ بخشی از ساختار کیهان را نشان می دهد . بر طبق یک سنت هندویی ؛ لاک پشت پایه ی هشت فیل سفید را تشکیل می دهد که بر پشت آن ایستاده اند و جهان خاکی و افلاک را نگاه می دارند . در خاور دور ؛ آسمان را به عنوان لاکپشت و زمین را به صورت جسم آن توصیف می کند .

در هنر چین سنگ پشت و اژدها با هم نماد زمستان (یین) و بهار (یانگ)  بود . درنایی که بر روی کاسه ی لاکپشت ایستاده است ؛ حاکی از طول عمر و پیام آور این است که امید است از آن برخوردار شوید ؛ لاک پشت و درنا همرا «جو» و « اوبا » ارواح سالخورده ی ژاپنی و مربوط به درخت کاج بودند .

در تمثیلات رنسانس ؛ لاکپشت نماد حرکت کُند به شمار می رفت . هرگاه تصویر بادبانی  بر پشت آن قرار داشت ؛ حاکی از این شعار مردم پسند بود که: به آهستگی شتاب کنید

فرهنگ نگاره ای نمادها در هنر شرق و غرب . جیمز هال