ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٦/٤/۱٩ 

می گن اگه دوستی ساده باشه هیچ عشقی در اون نخواهد بود ...

می شد اینجا یه جور دیگه ایی باشه ... بارها به این موضوع فکر کردم ... می تونست یه عنوان دیگه ایی داشته باشه ... حتی یه قالبی که خودم از سر ذوق و یه کم بیکاری طراحی کرده باشم ... با طیف نارنجی و آبی و کمی خاکستری ... می تونست پر باشه از اتفاق های زیادی که توی دانشگاه برام می افته ... می تونستم خیلی زیاد در مورد استاد هایی بنویسم که خیلی وقت ها خیلی زیادی سر به سرمون می ذارن ... از بچه های ورودی ۸۴ که خیلی با هم صمیمی وراحت هستیم. از مدیر گروهی که  کافی اسم من پای کاری باشه تا اون خیلی با حرارت ازش تعریف کنه ... از نصیحت استاد طراحیم که روز ژوژمان خیلی پدرانه گفت یه کم از این نظم ریاضی فاصله بگیر...  از شبهایی که با نوعی حساسیت خاص خودم اکثر کارهام رو دوباره اجرا کردم ...از شیرینی تحسین سخت گیر ترین استاد دانشکده ...از روزهای خوبی که با دوستام سپری کردم ... از کارگاه هایی که از ثانیه به ثانیه اش لذت می بردم...

چقدر اینجا می تونست متفاوت باشه ... می تونست حداقل طرحی از زندگی واقعی باشه ... از یه نگاه ...از آدمای واقعیی که هستن ...و تا هیمشه سعی میکنم  حفظشون کنم... از  خودم که دوست داشتم یه روزی نویسنده بشم... از خودم که دوست داشتم یه روزی برای همیشه  برم...

روزی که تصمیم گرفتم که یه وبلاگ داشته باشم به خودم قول دادم که همین یکی باشه ...که اگر جایی احساس اشتباه کردم مثل زندگی واقعی باهاش برخورد کنم و سعی کنم که حلش کنم نه حذفش...تصمیم داشتم نگاه متفاوتی رو که حس کردم بنویسم... 

زیاد به این فکر می کنم چرا اینجا اونجوری که دلم می خواست نشده ... بیشتر شبیه تخته گچی مدرسه است که صبح می بینی کسی گوشه ی اون یکی از شعرهای سهراب رو نوشته : ...چه سیب های قشنگی....

امروز یه کم هوا ابریه ...اینه که حس ۴- ۵ سال پیشم دو باره اومده سراغم... چهار ترم از درسم گذشته ... این ترم هم با همه سختی هایی که کم نبود تموم شد...از حالا باید به فکر موضوعی برای پایان نامه ام باشم ...

ما ساده شروع نکردیم ... مطمئن باش.