يلدا
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٦/٩/۳٠ 

۴ - ۵ سال پیش یه همچین شبی یه جایی نوشتم دلم برای رابرت سوخت . امشب دلم برای خودم سوخت بدون اینکه جایی برای نوشتنش پیدا کنم . به نظرم یه کم داره زیادی زود می گذره .می ترسم این همه دوست داشتن  کار دستم بده. از ظهر انار دون می کردم برای شب ..برای دلم که هوای انار کرده بود..برای دلی که بد جوری هوای انار داشت..

   امشب همه اینجا بودن ؛ عجیب خوش گذشت ..برای چند ساعت همه یادمون رفت که کی عمل خطرناک داره ..کی توی بیمارستان شبش رو صبح می کنه..کی دنبال خونه می گرده...کی از تنها زندگی کردن خسته شده .. کی.........شب خوبی بود ..چقدر خوبه که ایرانیا این همه مناسبت های مختلف برای دور هم بودن دارن.. برای بی دغدغه با هم بودن ..برای راحت دوست داشتن ...مادربزرگم اینجاست..بهش حسودیم می شه.. با اینکه حال خوشی نداره اما به این همه آرامشی که دارن حسودیم می شه ..به این همه خوشبختی که امشب در کنارشون بود ..به اینکه می دونن آخرش چی می شه...

حتما این همه دوست داشتن یه کاری دستمون می ده.. آبلوموف می خونم و گبه می بافم و به آخرش فکر نمی کنم . به آخر من‌‌ِ اوی من .


 
 
ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٦/٩/۱۸ 

...

  نمی فهمم این همه نخواستن از کجا ناشی می شه .. نخواستن برای نخواستن.                   

  حس بدیه که بعد از این همه سال صبح ها  مجبور باشی صبحونه رو تنهایی بخوری و اولین نفری باشی که از خونه می یاد  بیرون  .. بابا رسما بازنشسته شد .. با این که اصلا فکرش رو نمی کردم اما ظاهرا راضی به نظر می رسن .. اما این باعث نمی شه که من بهش فکر نکنم .. فعلا یه کم بیشتر ازش نگذشته .. به نظرم بازنشستگی نمی تونه چیز خوبی باشه .. به نظرم بازنشستگی یعنی پیری .. یعنی .. قطعا نمی تونه چیز خوبی باشه  ..گبه ایی که دارم می بافم به نصف رسیده ..بی خود نیست که با وجود خیلی چیز ها این همه آرومم ..بافتن آدم رو آروم می کنه .. تنها دلخوشییم این که بتونم خلق کنم.. چیزهایی رو که قبلا نبودن و بعدن هم خلق نمی شن ..چیزهایی که کاملا منحصر به فردن ..

اون داستانی که تو می خونی ۴ ساله که تموم شده دنبال نوشته ی خاصی نگرد اون آخریش بود.

تنگ بودن دلم بهانه ایست....