خانم اجازه!
ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٧/٧/۱٥ 

 

یه امروز ..

یه امروز شلوغ پولوغ...

یه امروز شلوغ پولوغ با یه عالمه هیجان که فقط و فقط مخصوص دختر بچه های

دبستانیه ....

این خیلی عالیه که یه روزمو کامل از صبح تا عصر با بچه ها سپری می کنم ....

احساس زنده بودن می کنم وقتی برای شنیدن صدای خودم بین اون همه جیغ و داد

مجبور میشم بلند تر و بلندتر صحبت کنم...

 وقتی که بعد از مدت ها حرفای صادقانه و از ته دل میشنوم ...

وقتی خیلی راحت و صادقانه میگن که الان حوصله ندارن و یا اینکه به نظرشون صدای

من قشنگه...

 یا خیلی راحت ازم میپرسن از چه میوه ایی خوشم میاد..

احساس زنده بودن میکنم وقتی که این چند ساعت مجبور نیستم خودم نباشم ..

با همه ی دردسرهای ریز و درشتی که داره اما خوشحالم که هفته ایی یه روز فرصت

 احساس شدن رو دارم ..

 نمیدونم بچه ها چی دارن که این همه صادقانه زندگی می کنن.