مردن سخت ترین نبود...
ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳۸۸/۱۱/٢٤ 

 

دیشب وقتی مامان گفت راضیه چشمات چقد تب دارن،یهو بغض بیست و چهار سال ،

راه نفس کشیدنمو بست...

هر شب همینه

هر شب سی و پنچ تا پله

هر شب دری که پشت سرم بسته میشه

هر شب دستای یخ کرده ای که چراغارو خاموش می کنه

هر شب پتویی که پناهم میده

هر شب بالشتی که از اشک خیس میشه

هر شب چهار دیواری کوچیکی که از هق هق من پر میشه

هر شب انتظاری که خوابم میکنه

هر شب...

اگه دق کردم چی؟