بارون میاد باز
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳۸۸/۳/۱۸ 

 

بیست..بیست روز...بیست روز دیگه...هر چند که به شمردنای تو نمی رسه اما ....

 اما منم میشمرم ...

بدون صدا و تنهایی ..هیچ حضور پنهانیی توی دلم تکون نمی خوره ولی منم میشمرم...

خدا کنه که اینجا نیایی ...خدا کنه که فراموش کنی ...تمام این مدت از خوندنای تو

ننوشتم ...از خوندنای تو ...فرار میکنم یه جورایی ....از نگاه پر از سرزنشت...از نگاه

پر از دوریش...از نگاهای پر از ندونستن و نخواستن...از این همه بی تفاوتی ...

خستم...باور نکردید ...باورم نکردید...

شاید فقط کافی بود یه ذره ...حتی یه ذره...

اینجا ته دنیاست ...ته ته تهش...اینجا همون دیوار بتونی سر به فلک کشیده ی سرد و

خاکسترییه که سالها پیش از سرماش گفته بودم...همون که در امتدادش راه میریم و

فکر میکنیم  به دری خواهیم رسید که به خانه ی خورشید راه داشته باشد...دری که

پایان دهنده سرمای کشنده پشت دیوار ماندنمان باشد...

هیچ دری وجود نداره....من همه راهها رو امتحان کردم ...دیوار تا بی نهایت رفته ...بی

 نهایت بالا ..بی نهایت شرق ..بی نهایت غرب...حتی بی نهایت ریشه در خاک ...

 خداکنه که اینجا نیایی ...خداکنه که فراموش کنی...خداکنه که اینا رو نخونی...

قاصدک یه دله دیگه شدن کار سختیه...

هیییس!!!

 آرامتر...گوشهایم از این همه سکوتت به درد آمد ...دلم...