ثبت قلوبنا...
ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/٦/٤ 

نزدیک بود

خیلی نزدیک

چیزی غافلگیرانه و کاملا شدنی

تنها نخواستن من بود که وارد زندگی مشترک نشدم

وارد اشتراکات زندگی

بعد از این سه ماه فقط آرومم

آروممو شبها پایان نامه تایپ میکنمو روزها موزه های تهرانو چرخ میزنمو باز فکر میکنم

که این چهار سال چه سرعتی داشته.ظهرا با کتابدارای خوش اخلاق شهرمون اختلاط

میکنمو توی دلم دنبال یه بهونه درست و حسابی برای ارشد خوندن میگردمو

عصرا از زور خستگی تا افطار چشمام بهم میچسبن.

سحرا یاد پنجره ی باز خونمون توی طبقه ششم یه ساختمون سفید توی یه کشور

نزدیک اونور آب میوفتم .

وقتی که باز بود وخنکای هوای دم صبح یه شهر ساحلی با صدای موذنی که 

 معلوم نبود توی کدوم مسجد سنی این همه با سوز اذان میگه تا ترکیب فراموش

 نشدنیی رو برای یه بچه پنج شش ساله ایجاد کنه .

بچه ایی که حالا دنیاش پیچیده تر از اینی که میخواد ازش طلب داره.

غروبا آرومتر از هر وقت توی دلم پیداش میکنمو  باز شکر میکنم که هنوزم هست

همونقدر آّبی و مهربون و نزدیک.

خیلی نزدیک . . .