کودکانه
ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳۸٩/٢/۳۱ 

                                    

حس خاصی داره وقتی که آدم بعد از هجده سال فیلم دوران کودکیشو میبینه ، وقتی که فقط هفت سالشه و کنار دوستای کلاس اولیش ،که یکی درمیون دندوناشون افتاده ،سرود می خونه و جلوی باباها و مامانای هجده سال پیش- که دوستای گرمابه و گلستان اون روزگار هم بودن - نمایش بازی میکنه و..و از بابا میشنوی که این آقای فلانی الان کجاست و یا این پسر بچه ای که بغل باباش گریه می کنه ، کجای دنیا داره تخصص میگیره و آقای مدّی - که مدیر مدارس شبه قاره هند بود و من رو خیلی دوست داشت و من یادمه که دوستش داشتم- الان یه چند وقتی میشه که فوت کردن واین بچه که گوش های بانمکی داره محمد حسنه وهنوز ترکیه است ومامان باز یاد خانم سقّاییان بیوفته و بگه خیلی زود رفت و..... و من یادم بیاد که اینکه کنارم ایستاده و دستم توی دستشه زهراست که دوستای جون جونی هم بودیم که وقتی برگشتن من یه هفته تب کردم که الان دو تا پسر داره و یا این یکی که پشت سرم ایستاده و با شیطنت نگاه می کنه ،شیماست و الان چند ماهی هست که رفته آمریکا و یا این هدی بود که شعر صلوات آخر سرود رو تند تند خوند و من باز یادم میاد که چقدر با هم قهر و آشتی کردیم و یا این مناهل بود که روزای آخر یه لنگه از دستکشش رو- که شکل یه آدم برفی بود - بهم یادگاری داد و ...و باز بوی چمنای خیس مدرسه  یادم بیاد و عکسای آخری که با لطف الله و زهرا انداختم واضح واضح جلوی چشمام ببینمو یاد همه ی اون دفتر خاطرات ها و گل سرخ و سفید و لوله لوله ها وفراموشم نکن ها و عکس ها و کادوهای یادگاری توی فرودگاه و خداحافظی های کودکانه دلمو مچاله کنه و چشمامو بسوزونه....

چکار دارم میکنم . . . کجای دنیا وایسادم . . . وقتی که سال ها بعد این روزها رو آرزو می کنم  . . .   

آخرش مامان گفت تند تند ورق می خوره زندگیمون...تند تند ...                                                      

 


 
نمایشگاه..
ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/٢/٧ 

سما گفت می خوام ببرمش خونمون.

گفتم دکور اینجا خراب میشه آخه،پنجشنبه همشونو می دم که ببری..

بغض کرد گفت آخه دلم تنگ میشه براش.

بغض کردم ،آخه دلم تنگ میشه براش...