برای پرنده های دلم
ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳۸٩/٤/٢٥ 

 

من صبورتر نبودم

و هیچ وقت بزرگترین کاسه  رو برنداشتم...

من فقط و فقط می دونستم که از دوست داشتن چی می خوام،

از خیلی خیلی دوست داشتن...

من فقط باور داشتم که دوست داشتن بند نیست، قفس نیست، که دوست داشتن آسمونه پروازه،تا آزادت کنه از خودت از خواستن خودت از زمین دلت...

اینه که همیشه باور داشتم که کسی که میاد نه گم میشه و نه کم رنگ...

اینه که همیشه باور داشتم که باید آزاد بود ،تا بود...

تا اونوقت بشه که همیشه حیاط دلمو آب و جارو کنم ...تا اونوقت بشه که همیشه منتظرت باشم ...تا اونوقت بشه که همیشه مث یه پرنده دور و بر خونه ام پر بزنی وهر وقت دلت خواست به حیاط دلم سر بزنی و روی هر شاخه از درختای دلم که خواستی بشینی و آواز بخونی یا به میوه هاش که همیشه منتظرت هستن نوک بزنی و گاهی از سر خوشی یا حتی دلتنگی از پنجره های همیشه باز خونه ی دلم بیایی تو و توی دلم پرواز کنی و من تمام اون لحظات از شوق بودنت وخواستنت و پر زدنت توی دلم ،توی دل خودم ،روی زمین بند نشم و از عطر بودنت مست بشمو نیست بشم، اونقد که نتونم با دستای آلوده به خواهشم پرهای شفاف و شکستنیتو ناز کنم ، که مبادا کثیف بشن که مبادا بشکنن ، که مبادا که مبادا به زمینی شدن خو بگیری و بند دلم بشی واز آسمونت بگذری و یه عمر بغض نپریدن توی چشمات موج بزنه ..                    

اینه که همیشه منتظرتم.

اینه که همیشه چشمام به آسمونه که بیایی.

اینه که همیشه توی چشمام اشک جمع میشه  که دیر کردی که خسته اومدی که شکسته اومدی که داغون اومدی که زخمی اومدی ...،

اینه که همیشه نگرانم که راه دلمو گم کنی...

من صبورتر نبودم..

هیچ وقت..

 

 


 
هوم.
ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/٤/۱٧ 

 

: تو بالشی؟

: هوم...

: ... به جانم، به جانم، به جانم.

:هوم؟

: کاش واقعا می شد که دردت به جانم باشه.

:هوم.

: وقتی روی زمین می خوابم نمی دونم بالشمو زیر سرم بذارم یا توی بغلم بگیرم...

: هوم!

: یا قابش کنم بزنم به دیوار...

: هوم...

: یا لا به لای برگه های دفتر خاطراتم فراموشش کنم ...

: هوم...

: یا قورتش بدم تا برای همیشه امن و آروم بمونه...

: هوم.

: به جانم، به جانم، به جانم....