پس بگیر ... عشق را از من!
ساعت ۳:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۱/٢٧ 

سال هاست که رفته ای ...

دقیقه های نبودنت را می گویم

پیر شده ام پا به پای پنجره هایی

که پشت تمام آن ها

                    تو ایستاده ای ...

و من بارها به خیال دست های تو

برای هر شاخه  درختی

که در نوازش باد تکان می خورد

دست تکان داده ام و

برای هر قاصدکی که بر شانه ام می نشیند

بوسه ای فرستاده ام ...

باز نخواهی گشت می دانم

اما ...دیوانه ام نکن !

پس بگیر ...

تصویرت را از پنجره ها

نامت را از شیشه های مه گرفته ی تنفسِ من

خاطراتت را از تمام نیمکت های باران خورده

و عشق را از من !

باران که می بارد

یادی از چشم های خیس من کن ...

که بی چتر و تکیه گاه

              به یاد زخمی سخت ...

              مثل گنجشکی سرما زده

               گوشه ای تنها ...

                                          بر خود می لرزد ...


 
مسیح
ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۱/۱۳ 

 

" عشق دوران کودکی ات نامزد می کند

تنها می شوی خیلی

پنچ شنبه شبی تلفن می کند

از تو می خواهد شب را بروی خانه شان

تر و تمیز می کنی و می روی

پدر و مادرش که عمو و زن عموی تو هستند ساعت ١٢ می خوابند

و

شما تا صبح تنقلات می خورید و فیلم های عاشقانه سیاه و سفید می بینید

ساعت ۵ صبح

مسواک می زنید و چون تو مسواکت را نیاوردی با مسواک او مسواک می کنی

و هر کس در جایش می خوابد."

 

 

 " آن گوشه ی دنج سمت چپ" مهدی ربٌی