بهار من به زمستان من قدم بگذار . . .
ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩۱/۱/٢ 

نوشتن یادم رفته،

مثل مینای کوچک که بعد از چند روز قفس نشینی، پروازو فراموش کرد.

مثل لاکشتین که بعد از یه فصل خواب زمستونی، بیدار شدن رو فراموش کرد.

مثل تو که بعد از یه عمر نبودن، بودن رو فراموش کرد.

نوشتن یادم رفته وگرنه ساعت ها و سال ها از زمستونی می نوشتم که گرم بود و 

هیچ کدوم از شب هاش کابوس نداشت. و اونقدر فرازمینی بود که من دلم نیاد با هیچ

حرفی و نگاهی و نوشته ای آلودش کنم.

بهم افتخار می کردی اگه می فهمیدی که بالاخره پریدن رو یاد گرفتم. و دریا بودن رو

فهمیدم. بهم افتخار می کردی اگر می فهمیدی که چه اندازه گسترده شدم. و چقدر

 تنها و تنها و تنها و آروم شدم. 

 

کاش واقعا مبارک باشه سال نوت.