ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٤/۳/۱۱ 

 

 آغوش بگشا

بی پناهی کلاغ سیاه را

پناه شو

ای سقف سال های بی ستون

 

هیچ اتفاقی نیافتاده....اما من نمی تونم هضمش کنم ...اولش عمه شد ،عمه ی یه مهدی کوچولو...بعد عروس شد عروس یه مهدی بزرگ .خیلی خیلی بزرگ ،اونقدر بزرگ که احساس می کنم جا برای بودنم نیست.

 بعدش هوا ابری شد .رعدوبرق هایی میزدکه تمام حجم دلم تکون می خورد.اما به جای اینکه برم قایم شم رفتم زیر بارون .فکر کردم شاید اینجوری از شر این کثیفی راحت شم.اما بعد فهمیدم که نیاز دارم که روحم رو با دستام بشورم. درست مثل وقتی که جورابام رو می شورم ،با آب گرم و صابون، تا سفید شدنش  رو با چشمام ببینم . ولی تو به من گفته بودی که کاسه ی من از کاسه ی  تو بزرگتره ،خیلی بزرگتر.پس من باید صبورتر باشم خیلی صبورتر.تو می تونستی اشک هات رو پاک نکنی ، اما من  باید  پاک می کردم چون می باید صبورتر باشم.خیلی خیلی صبورتر.

حالا هم صبورانه  اشک هام رو پاک می کنم .. صبورانه چراغ رو خاموش می کنم... صبورانه می رم زیر پتو و صبورانه منتطر پر شدن کاسه ام می شم .

نباید بزرگترین رو بر می داشتم...