هشت متری غربی
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱ 

 

دلم تنگ می شود ، گاهی

برای حرف های معمولی

برای حرف های ساده

برای " چه هوای خوبی! " /" دیشب شام چه خوردی؟ "

برای " راستی ماندانا عروسی کرد." / " شادی پسر زایید."

و چه قدر خسته ام از " چرا؟ "

از " چه گونه! "

خسته ام از سوال های سخت، پاسخ های پیچیده

از کلمات سنگین

فکرهای عمیق

پیچ های تند

نشانه های با معنا ، بی معنا

دلم تنگ می شود ، گاهی

برای

یک " دوستت دارم " ساده

دو " فنجان قهوه ی داغ "

سه " روز " تعطیلی در زمستان

چهار " خنده ی " بلند

و

پنچ " انگشت " دوست داشتنی

.

.

.

از : "و دست هایت بوی نور می دهند" م.مستور