مرخصی
ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٤/٥/۱٤ 

خوبه...خيلی عاليه...با ۸۰۲ بهشت زهرا هم راهم نمی دن...چه برسه به دانشگاه....آره خيلی جالبه...می گن آدم هر چقدر تلاش کنه همونقدر نتيجه می گيره....هر کی گفته حتما خيلی راست گفته بوده...وحتما تمام شب هايی که نخوابيدم وتمام روزهايی که مثل زندانيا بودم بيش تر از اين نمی ارزه...آره حتما همين حقم بوده ...۸۰۲!می تونم خيلی به خودم اميدوار باشم...و صدای خنگ بازيام رو در نيارم...مثل همين عکس هايی که کلی با افتخار می ذاشتم توی وبلاگم ...بعدش هم فکر کنم عجب وبلاگ قشنگی...چه عکس ها ی هنريی داره...حتما هيچ کس هم صداش رو در نمی آره که اين رتبه ات به اندازه ضربدرهات خيلی قشنگه...مرسی از آدمايی که کشف کردن منظورم عکس بوده و کشف کردن که احتمالا من نمی دونم چه خبره و لطف کردن و بهم خبر دادن که فقط خودم می تونم عکسام رو ببينم ..مرسی از کسايی که قراره بهم روحيه بدن که غم نخورم...مرسی از کسايی که قراره برام دلسوزی کنن که اشکال نداره...مرسی از کسايی که بی تفاوت رد می شن و می گن بزرگ که بشه يادش می ره...مرسی از کسايی که فکر می کنن عجب وبلاگ های بی خودی پيدا می شه و مرسی از تمام کسايی که اصلا متوجه وضيعت غير عادی من نشدن....از يکی از دوستام خواستم  قبول کنه يه کمی هم به جای من زندگی کنه...می خوام چند وقت برم مرخصی ...به نظرم سيانور يه کم با مرگ موش فرق داره!