برای هميشه
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٤/٧/۱٢ 

 

... کسی روی سینه ام می کوبه...فریاد های نا مفهومی توی گوشام می پیچه... یکی جیغ میزنه : نفس نمی کشه....دلم فرو میرزه...کسی اون پایین مرده....

از راه می رسم...خسته ی خسته...نه دلم دیگه نمی خواد اینجوری حرف بزنه...از راه می رسم ...خیلی خستم...ته چشمام یه سیاهیه بزرگه که نمی ذاره ببینم ...هیچ چیز و هیچ کس و...اونقدر بزرگ که گاهی تمام تصویر آینه پر از سیاهی می شه...یه لیوان آب خنک...آب بوی مرده می ده...بوی ماهی مرده...25 شهریور ماهیم مرد...حالا اون یکی خیلی تنهاست...اون یکی کی بود؟......اوم ...یادم نمی آد...خیلی ها می تونستن اون یکی باشن ...خیلی ها نخواستن اون یکی باشن...اون یکی هی خودش رو از آب می اندازه بیرون ...اون یکی هی فراموش می کنه که خود کشی گناه کبیرست ...دلم برای اون یکی شور می زنه ...باید حسابی مواظبش باشم... اون یکی خیلی تنهاست....

انگار بالاخره وقتش رسیده.....انگار یه انتظار هزار ساله سراومده.....مثل اینکه چاره ایی نیست .....هیچ چاره ایی ......کسی توی ذهنم داد میزنه : مرده......من خیلی وقت پیش مرده بودم ...حتی قبل از اینکه تو از راه برسی....با اون سکوت آزاردهندت...مثل همیشه...هیچ کس سخن نگفت...نه میزبان و ...نه میهمان و...نه گل های داوودی ...تمام التماسهام رو ریختم توی چشمام ...از من بدش می اومد...این رو احساس می کردم...تمام دوستت دارم هاش بوی نفرت می داد... بوق .. بوق .. بوق ....گوشی رو سر جاش میذارم... تنها فکری که توی سرم می چرخه اینه....من براش مردم...

کسی توی ذهنم داد میزنه : مرده.