تزکيه...
ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٤/٧/۱٩ 

 

 به چشمهای خود دروغ نگوییم  ... خدا دیدنی است  ...

 

        ................. 

 

 و اين دل خسته تا هميشه در آسمان عشق تو پرواز ميکند ....

 

 و تو آنقدر بزرگی که کوچکی و حقارتم را می گسترانی و زنده ميگردانی ...

 

 من غريب و نا آشنا در کوچه پس کوچه های مبهم زندگی گمگشته ام

 

 وتو آشنايی و راهنما...

 

 من زندگی ام به یک مو بند است ...

 

 جسم خسته ام را دریاب که به دستهای نوازشگر تو محتاج است ،

 

 روح سرکش و طغیانگرم را آرام کن که در پی ات شبها بی قرار و بی تابست ،

 

 قلب پر تپش ام را حس کن که برای رسیدن به تو چه نامنظم در سینه ام در تقلاست ،

 

 چشمهای غمگینم را ببین  که پیوسته برای دیدنت عاشقانه در انتظار است ،

 

 بغض گلویم را بگیر  که این همان درد دوری و دلتنگی است ،

 

 آتش این وجود نگرانم را خاموش کن که آفت بزرگی از حسد در تن ضعیف و بیمارم است ،

 

 و به من اطمینان ببخش که به حال خود رهایم نمیکنی ...

 

 اينک سوار بر مرکب اميد به سوی تو می آيم ،

 

 به سوی تکيه گاهی که ويران نمی شود ،

 

 دورها آوايی است که مرا می خواند  ....

 

  ربنا  لا تزغ قلوبنا

  بعد اذ هدیتنا وهب لنا من لدنک رحمته انک انت الوهاب....