وجدان درد...
ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳۸٤/٩/٤ 

...اين خيلی نامرديه که آدم يه دفعه همه چی رو ول کنه و بره....اين خيلی بی انصافيه که فکر کنی که به تو ربطی نداره که بقيه نگران می شن....اين اصلا درست نيست که انتظار داشته باشی همه ی دنيا همراهيت کنن اما تو ...اما تو حتی يه قدم هم برای کسی بر نداری.....اين خيلی بده که فکر کنی می تونی خيلی راحت ديگه هيچ وقت آپ نکنی...اين مزخرف ترين نوع برخورد با حقيقت خودته که هر وقت کم آوردی بی سر و صدا بذاری و بری....و حتی جرات نداشته باشی که اعتراف کنی....باشه قبول اگه نمی خوايی باشی نباش ...اما دست کم بگو که ديگه نيستی....

پ.ن:نمی دونم چرا می خواستم تمومش کنم(البته يه جورايی کردم)...شايد فکر می کردم که اينجوری نوشتن باعث ميشه خيلی چيزايی رو که هميشه بالاخره فراموش می کردم...توی ذهنم موندگار بشه....شايد می خواستم فراموش کنم که بعضی وقتا بد جوری دلم می خواد که حرف بزنم...شايد احتمال می دادم که اينجوری دلم کمتر تنگ بشه....اما يه ايميل همه چی رو تغيير داد...