ب ه ا ر ...
ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٤/۱٢/٢٦ 

 

       

         

         بهار بهار پرنده گفت یا گل گفت

         خواب بودیم و هیچکی صدایی نشنفت

         بهار بهار صدا همون صدا بود

         صدای شاخه ها و ریشه ها بود

         بهار بهار چه اسم آشنایی

صدات میاد اما خودت کجایی؟

وا بکنیم پنجره ها رو یا نه ؟

تازه کنیم خاطره ها رو یا نه؟

بهار اومد لباس نو تنم کرد

تازه تر از فصل شکفتنم کرد

عید روا آورد از تو کوچه تو خونه

حیاط ما یه غربیل ، باغچه ی ما یه گلدون

خونه ی ما همیشه ، منتظر یه مهمون

بهار بهار یه آشنای قدیمی

یه آشنای ساده و صمیمی

یه آشنا که مثل قصه ها بود

خواب و خیال همه بچه ها بود

یادش بخیر بچگی ها چه خوب بود

حیف که هنوز صبح نشده غروب بود

 آخ که چه زود قلک عیدی ها مون

وقتی شکست باهاش شکست دلامون

بهار اومد برفا رو نقطه چین کرد

خنده به دلمردگی زمین کرد

چقدر دلم فصل بهار و دوست داشت

واشدن پنجره ها رو دوست داشت

بهار اومد پنجره ها رو وا کرد

من رو با حس دیگه آشنا کرد

یه حرف یه حرف حرفای من کتاب شد

حیف که همه سوال بی جواب شد

بهار اومد اما با دست خالی

با یه بغل شکوفه ی خیالی

بهار بهار گلخونه های بی گل

خاطره های مونده اونور پل

بهار بهار یه غصه ی همیشه

منظره های مات پشت شیشه

بهار بهار حرفی برای گفتن

تو فصل بی حوصلگی شکفتن

بهار بهار پرنده گفت یا گل گفت

ما شنیدیم هر کی که خوابه نشنفت...