ای خدای پاک و بی انباز و يار...........
ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٥/٧/۱۸ 

می گم که واقعا یادم نبود ....به سختی می فهمم که صدای خودم رو مدت هاست که اونجوری که باید  ، نشنیدم ...زندگی بازی های پوچ و مسخره ایی داره ....گاهی حقیقتِ گریه است و گاهی شمایل غریبی از خنده ....آخرین باری که خندیدنم برام پشیمونی نداشت رو به سختی یادم می آد....طومار ؟!؟؟!اشعار حافظ ؟!؟!چقدر دور افتادم از لحظه های خوش زندگیم ....من چرا نیستم ؟ من چرا نیستم توی حیاط ....گیرم که حیاط دانشگاه  از خونه ی ما کوچیکتره ....مسخره است...از این زندگی حالم بهم می خوره ....از آدمای بی خیال ....از آدمای با خیال ....از آدما ....از همه ی آدمایی که یا مسخرن یا ادای مسخره نبودن رو در می آرن....از آدمایی که زور می زنن برای اثبات چیزهایی که هست ....چیزهایی که باید باشه ....حالم از همه چی بهم می خوره ....از همه ی هستی .... چقدر دلم هوس یه هوای تازه کرده که نه بوی پوشال های کولر رو بده و نه سنگینی دود ماشین های خیابون توش باشه..... چقدر دلم برای یه رفتن دور و دیر تنگ شده ....چقدر دلم برای آدما تنگ شده .....احساس می کنم خیلی چیزها رو جا گذاشتم ....احساس می کنم که خیلی چیزها جا گذاشتنم ..... پس کجا رفته اون همه خوبی خدا ؟

روحیه ام برای شروع یه ترم سخت ، عالیه ! دیگه هیچ خواهشی در وجودم زنده نیست ....و هیچ انگیزه ایی .....کاش می شد واقعا از زندگی کردن انصراف داد.

پ .ن :اینا رو فقط و فقط برای دل خودم نوشتم .