...........
ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٤/٢/٧ 

چشامو باز می کنم و به ساعت خیره  می شم. تقریبا

دو ساعته که توی رختخواب غلت می زنم. باید بخوابم...

نباید اینقدر به آدم هایی که توی زندگیم نقشی ندارن فکر

 کنم .نباید سعی کنم که بهشون یه نقشی بدم . نبایدبذارم که

تمام ذهنم رو پر کنن وقتی که حتی از بودنم بی خبر هستن

نباید بذارم که دوستشون داشته باشم چون دوست داشتن

مسولیت می آره .نباید.......

چشمامو باز می کنم ساعت سه شده و من هنوز نخوابیدم

باز غلت می زنم .زانوهام رو جمع می کنم توی شکمم.

درست مثل یه جنین .بعد به این فکر می افتم که چرا   

این نه ماه اینقدر طول کشید .چقدر دیگه مونده تا به

دنیا بیام .پس کی قراره از شر این دنیای تنگ خلاص

بشم تا کی باید اسیر این خنده های بی محتوا باشم.

تا کی باید دلم رو به" بود" های بدون" هست" خوش کنم.

چقدر دیگه برای" شدن" ها با آسمون و زمین بجنگم........

چشامو باز می کنم .بیست دقیقه به چهاره.از خیر فلسفه های

جنینی می گذرم و به پشت می خوابم.دستام رو میذارم زیر

سرم و به سقف اتاق خیره می شم .به پشه هایی که مهمونی

امشبشون رو بهم زدم می خندم........... به کبری هایی که

فکر می کردن امشب بارون می آد تا اونها بالاخره تصمیم بگیرن

هم می خندم ......بعد هوس می کنم که به دنیا هم بخندم

..به مسخرگیش ..به پوچیش..به تنهاییش.. اما چون دنیا

خیلی بزرگه فقط به کلمه ی دنیا می خندم ......کلمه... کلمه...

در آغاز  هیچ نبود ...کلمه بود ...و آن کلمه خدا بود.

چشامو باز می کنم تا صداش رو بهتر بشنوم.باز هم ده دقیقه

 دیر اذان گفتن...........................................................