آخرش
ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٥/۱۱/٥ 

...... کمی سکوت ...و کمی گذر زمان ... معجون فراموشی خوبی برام تهیه کردی ... هر روز

یک جرعه بعد از سحر و یک جرعه بعد از غروب ...با کمی اشک که به مرور زمان به بغض تبدیل

می شه...گاهی عجیب به بی ربطی خودمون ایمان می آرم ...تو همین رو می خواستی ... تو

حتما همین رو می خوایی...و من با دست خالی چی بیش از این می تونم باشم...برای من یا

برای همین...نگو چه فرقی می کنه ...چون خیلی وقته که باهم فرق می کنیم....(وگرنه چه دردی

را دوا می کند به یاد آوردن هزار باره  آنها وقتی تو نیستی.)

من یک لحظه هم اینطوری فکر نکرد...

حتی یک لحظه.