........
ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٥/۱۱/٢٤ 

 

         پیر شدیم انگار... به سهممون از همدیگه قانع شدیم .... به سهممون از غصه های هم

دیگه ...به ندونستن و نگفتن عادت کردیم ...به نپرسیدن ....دیگه حتی غصه هامون رو هم تقصیم 

نمی کنیم ....غصه ی فوت یه آدم نزدیک ....غصه ی عمل مجدد و خطرناک تا حد قطع عضو.....

نه.......دیگه هر کی سهم خودش رو بر می داره .... انگار  هر کسی به سهمش قانع شده .... 

.......نه باور کن اصلا مسخره نیست ...که تو غم های خودت رو به دوش بکشی و من هم غم 

های خودم رو ....دل خوشیم به هم ؟ به چند خط تایپی ...به خبرای دو سه هفته پیش از آدمای

دور و نزدیک .... به انتظار  سرد شده ی اومدن ... به  وقتی تو نیستی ها ....

به ستاره های نقره ای...

 

 

تهِ تهِ تهش می فهمم که تو بیشتر عذاب می کشی...می فهمم که تو بیشتر ...اما نمی فهمم چرا ؟                         نه ...انگار دیگه نمی تونم بفهمم چرا ...پیر شدم انگار ...