مثل همیشه ...
ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٥/۱٢/٤ 

     .....باز هم کنار چمدون یه نفره ام نشستم  و فکر می کنم....باز هم مثل همیشه

    نمی دونم که این حجم خالی رو با چی باید پُرش کرد.... چقدر دلم می خواست هیچی با

    خودم نبرم ...جز یه مسواک ...و یه بسته بیسکویته ساقه طلایی که مامان با اصرار می کنه

     توی کیفم ... همین...

   ...باز هم نشستم کنار چمدون یه نفره ام و خاطراتم رو از توش بیرون می کشم .... یه کارت

    موزیکال ...یه نقشه توریستی از لوور ...چند تا نایلون رنگی .... یه عکس پنج نفری .... وینی 

  پویی که حالا از فرط تنهایی زیر چشماش کبود شده .... یه تسبیح با دونه های ریز چوبی ....یه

  چتر صورتی گلدار ...

  مثل همیشه تا آخرین لحظه ی رفتنم هوا باید ابری باشه ....مثل همیشه تا آخرین لحظه 

  حسرت سبکبار رفتن رو می خورم ....

* دوشنبه توی ساختمون تازه احداث سوره جشن افتتاحیه است.قراره که از دانشجوهای ممتازشون تقدیر کنن ...خوبه که نیستم.