عيد۸۶
ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٥/۱٢/٢٧ 

 

 

          < من هرگز نخواستم که از عشق افسانه یی بیافرینم .

           باور کن !

          من می خواستم که با دوست داشتن ، زندگی کنم ـ کودکانه و ساده و روستایی .

          من از دوست داشتن ، فقط لحظه ها را می خواستم ...

          من از دوست داشتن ، تنها یک لیوان آب خنک در گرمای تابستان می خواستم .

          من برای گریستن نبود که خواندم .

          من آواز را برای پُر کردن لحظه های سکوت می خواستم .

          من هرگز نمی خواستم از عشق بُرجی بیافرینم ، مه آلود و غمناک با پنجره های مسدود و

          تاریک .

          دوست داشتن را چون ساده ترین جامه ی کامل ِعیدِ کودکان می شناختم...>

؛بارِ دیگر ، شهری که دوست می داشتم؛ اثر نادر ابراهیمی .

این کتابیه که تازگی زیاد می خونمش ...از به این شهر سوگندش تا شب از من و تصویر پروانه خالیست...

این شبا همه جا به طرز فجیعی شلوغه ...فرقی نمی کنه چه ساعتی از روز بری بیرون .. اونقدر ترافیک کلافه کننده

است که آدم رو پشیمون می کنه.. همه بد جوری خودشون رو برای عید آماده می کنن..برای یه سال دیگه

... برای یه عید دیگه ...

به شکوه آنچه بازیچه نیست بیندیش ... من خوب آگاهم که زندگی ، یکسر،

صحنه ی بازیست .