اين روزها ...
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٦/۱/۳٠ 

  

   من این روزها رو هیچ وقت به یاد نخواهم داشت.                                                    

روزهای ابریی که توی ساختمون دانشگاه بی هیچ احساسی سپری می کنم . صبح تا عصر.   دانشگاه خاکستریی که حتی به زور می شه فهمید آسمونش ابریه یا آفتابی .   این روزها همش باید تبریک بگم . همش باید با یه لبخند ساختگی  و احساس های ساختگی تر با آدمایی که نه برام جایی دارن و نه من براشون جایی  دارم  زندگی کنم ؛  و به احساس هایی که هیچ کدوم صادقانه نیست دل خوش کنم . و از نگاه های هرزه ایی که کم نیستن فرار کنم . و با آدمای چند رویی که هر کدوم به یه بهانه ایی نزدیکم می شن کنار بیام . و سنگینی حرفهایی که زده می شه رو تحمل کنم . و دروغ هایی که می شنوم باور کنم . و دور بودنم رو تحمل کنم . و دور شدن رو بپذیرم . و فرق داشتن رو باور کنم. و نبودن رو بفهمم. و نخواستن رو بشناسم.

 این روزها رو هیچ وقت به یاد نخواهم داشت .

 گاهی یاد تصورات سال ها قبلم می افتم . که اینکه  بیست  و چند سالگی چقدر متفاوت و بزرگ و قشنگ باید باشه .

نه... این روزها قشنگ نیست .. بزرگ و متفاوت هم نیست . این روز ها فقط پر از فهمیدن های دردناکه . پر از باورهای تلخ.

 نمی خوام که این روزها یادم بمونه .