!انگار زندگی آهسته مرده است
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٦/٢/۱٢ 

 

 اولش گفتم چیزای دوست داشتنی دور که باشن دوست داشتنی تر می شن....خیلی دوست داشتنی تر ....گفتم همیشه خواستن و نداشتن دلنشین تره ...انتظار کشیدن...رویابافتن ...تخیل کردن ... دلتنگ شدن...گفتم از دور عاشق بودن پاک تره...گفتم آهسته آهسته آهسته نزدیک شدن ....اولش گفتم حتی یه چیز کم هم بهتر از قطع شدنشه...گفتم چیزای دوست داشتنی کمشون هم دنیایی داره ...گفتم ...باش حتی کم حتی یه ذره حتی گاهی ...گفتم اینطوری ته ته دلم همیشه یه راز داره ...چیزی که بهش بلرزه  ....

 اولش گفتم نمی دونم چرا چشمام این همه می سوزه ...گفتم نمی دونم ساده بودن یعنی چی ؟...گفتم شهری که دوست می داشتمش حالا دیگه شهر سوخته است...گفتم نمی تونمببینم یکی مثل اون یا چه فرقی می کنه مثل من از این همه پیچیده شدن ترسی نداره...از این همه همرنگ جماعت شدن...از این همه هبوط...گفتم که از این همه تغییر ترسیدم...گفتم که از این همه بی تفاوتی دلم شکسته از این همه جدا شدن ....گفتم که دیگه کسی حرفهام رو نمی شنوه...گفتم خیلی متفاوت شدیم یا اینکه خیلی متفاوت نشدیم.... منم که از اول متفاوت فکر می کردم...یا اصلا متفاوت فکر نمی کردم ...یا اصلا فکر نمی کردم...خیلی وقته که فکری نکردم ...خیلی وقته که فهمیدم که کار هر کسی نیست از دور دوست داشتن گرچه الان دیگه هیچ فایده ایی نداره...خیلی وقته که فهمیدم قطع شدنه یه ارتباط خاص و شیرین خیلی بهتر از اینه که توی تکرار و روزمرّگی بمیره ...خیلی وقته که فهمیدم که زیادی به درد نخور شدم... یا این که زیادی به دردت نخورم ...

 آخرش گفت کاش اصرار نمی کردم با مترو بیایی.