ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٦/٩/۱۸ 

...

  نمی فهمم این همه نخواستن از کجا ناشی می شه .. نخواستن برای نخواستن.                   

  حس بدیه که بعد از این همه سال صبح ها  مجبور باشی صبحونه رو تنهایی بخوری و اولین نفری باشی که از خونه می یاد  بیرون  .. بابا رسما بازنشسته شد .. با این که اصلا فکرش رو نمی کردم اما ظاهرا راضی به نظر می رسن .. اما این باعث نمی شه که من بهش فکر نکنم .. فعلا یه کم بیشتر ازش نگذشته .. به نظرم بازنشستگی نمی تونه چیز خوبی باشه .. به نظرم بازنشستگی یعنی پیری .. یعنی .. قطعا نمی تونه چیز خوبی باشه  ..گبه ایی که دارم می بافم به نصف رسیده ..بی خود نیست که با وجود خیلی چیز ها این همه آرومم ..بافتن آدم رو آروم می کنه .. تنها دلخوشییم این که بتونم خلق کنم.. چیزهایی رو که قبلا نبودن و بعدن هم خلق نمی شن ..چیزهایی که کاملا منحصر به فردن ..

اون داستانی که تو می خونی ۴ ساله که تموم شده دنبال نوشته ی خاصی نگرد اون آخریش بود.

تنگ بودن دلم بهانه ایست....