يلدا
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٦/٩/۳٠ 

۴ - ۵ سال پیش یه همچین شبی یه جایی نوشتم دلم برای رابرت سوخت . امشب دلم برای خودم سوخت بدون اینکه جایی برای نوشتنش پیدا کنم . به نظرم یه کم داره زیادی زود می گذره .می ترسم این همه دوست داشتن  کار دستم بده. از ظهر انار دون می کردم برای شب ..برای دلم که هوای انار کرده بود..برای دلی که بد جوری هوای انار داشت..

   امشب همه اینجا بودن ؛ عجیب خوش گذشت ..برای چند ساعت همه یادمون رفت که کی عمل خطرناک داره ..کی توی بیمارستان شبش رو صبح می کنه..کی دنبال خونه می گرده...کی از تنها زندگی کردن خسته شده .. کی.........شب خوبی بود ..چقدر خوبه که ایرانیا این همه مناسبت های مختلف برای دور هم بودن دارن.. برای بی دغدغه با هم بودن ..برای راحت دوست داشتن ...مادربزرگم اینجاست..بهش حسودیم می شه.. با اینکه حال خوشی نداره اما به این همه آرامشی که دارن حسودیم می شه ..به این همه خوشبختی که امشب در کنارشون بود ..به اینکه می دونن آخرش چی می شه...

حتما این همه دوست داشتن یه کاری دستمون می ده.. آبلوموف می خونم و گبه می بافم و به آخرش فکر نمی کنم . به آخر من‌‌ِ اوی من .