ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳۸٦/۱٢/۱۸ 

 

نمی دونم چم شده باز ..دل تنگ شدم .درست مثل بچه ها بهانه می گیرم ..غُر میزنم..قهر می کنم..سالگرد می گیرم ..بغض می کنم  ... صبحها به زور میرم دانشگاه ..عصر به زور بر می گردم  ... با کمترین حرفی پرت می شم توی یه دنیای دیگه ... تب می کنم ... چکش رو اشتباهی روی انگشتم می زنم ... متنفر می شم ...متنفر می کنم...آخرش به تختم پناه می برم ..تا صبح گریه می کنم....

 امشب یه غریبه بهم زنگ زد ..اولش هول کردم ..گفتم اشتباه گرفته..گفت می خواد برام آواز بخونه ..گفتم که نمیشناسمش.. خواهش کرد ..خواهش کرد فقط یه ذره بهش گوش بدم ..نمی دونم آوازش رو خوند یا نه .. دلم براش سوخت .. چقدر بده که آدما اینهمه بیچاره شدن ..این همه تنها ..آخرش یادم رفت بپرسم . 

برای چیزی که همه بهش می گن عید هیچ کاری نکردم . جز اینکه سپردم کسی ماهی نخره.