یک روایت از من
ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٧/۳/۱٤ 

 

... باز مرده بود انگار. باز هم به هم ریخت. وبه هم ریخت ، ازآن شب. شبی که از شب

های او نبود و در هوایی که از هوای او خبری نبود ، به هم ریخت . با آن همه سوال های

بی ربط و جواب های نه خیلی دروغ نه خیلی راست و حرف های خاکستری و خاکستر

حرف هایی که مرهم نبودند برای زخم های کهنه ای که سر باز کردند باز. به هم ریخت

باز ، وقتی به دیدن مهربانی دورترین ها دل خوش کرده بود . به شانه های بی ترحم

برای شکستن. به هم ریخت باز . در آن گوشه از جهان که دوستش داشت . .