...ايهام
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٤/٢/۱۳ 

آسمان تاريك بود. . . تاريك و تيره و تار

و من در شب چهاردهم به ماه مي‍نگريستم

چشمانم پر از نور بودند و مهتاب نور ديدگانم بود.

كاش مهتاب تجلي قلبم مي‍شد . . . كاش ماه قلبم بود.

و در شب چهاردهم تنها دلم مي‍خواست به قلب آسمان بنگرم . . . به قرص ماه . . .

نه به آسمان تيره و نه به ابرهاي سياه

مي‍خواستم قلبم به ماه نزديك‍تر شود . . . ماه شود.

.

.

.

و دوست داشتن تنها بهانه ام بود براي گريز....

                                                 *      *      * 

تو گفتی که من هم فرق بين اين تنها و اون تنها رو نفهميدم گفتی که خوش خيال بودی که فکر می کردی من يکی تو رو اشتباه نمی فهمم... و من چقدر از تو دور رفتم وقتی با معنی اول بهش نگاه کردم....