شیر...
ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٧/۸/۳ 

 

شاید فقط تو بفهمی یعنی چی ، اما مهم نیست من می نویسمش .

قرار شد هرکدوم هر حیوونی که دوست دارن درست کنن و من فقط ازشون بپرسم که 

چی ساختن و یه کم کمکشون کنم که مجسمه قشنگی دربیاد .

یکی یکی می گفتن : لاکپشت ... گربه .... مار ...خرگوش... شیر غمگین...

تعجب چی ؟

خنثیشیر غمگین .

انقدر عادی گفت که انگار داره می گه شیر کاکائو!

می دونید  تعجب من از غمگین بودن شیر نبود ، حتی از اینکه یه بچه با این سن و سال

فکر غصه خوردن یه شیر باشه هم نبود ....

فکرشم نمی کردم که یه شیر غمگین دوباره بیاد سراغم !

 

دراز می کشمو بقیه کتابمو می خونم ..

"خوب نیست آدم با عروسکش جوری رفتار کند که انگار فقط یه عروسک است ، دل ندارد

و نمی تواند نفرینش کند.از قضا ، آه شان خیلی هم دامنگیر است ."