هیچی
ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٧/۸/۱٥ 

 

پرت شدم باز

بیش از اون حدی که بتونم خودمو جمع و جور کنم ...

پرت شدم باز به دنیای عجیب غریبی که  ساختم ...

پرت شدم اونقدر  که هنوز نفهمیدم فصل عوض شده ،

اونقدر که صبح حتی با دیدن هوای ابری و پر شدن خونه از بوی نم بارون ، باز مثل روزای

تابستونی لباس میپوشم ...لباسای تابستونیو کفشای تابستونی...

اونقدر که نمیفهمم ماشین سفیدی که کنار بزرگراه نگه می داره و راننده جوونش سعی

می کنه متقاعدم کنه که سوار بشم ،دلش برای خیسی سرتاپام سوخته یا منظور دیگه

ایی داره و من بیخیال نگاش می کنم و یه برو بابای نسبتا آروم میگم و باز پرت میشم

توی خودم . 

اونقدر که یادم میره اصولا معلما ،یه جور دیگه لباس می پوشن و می خندن و نمی

خندن و نگاه می کنن و نمی کنن و حرف می زنن و نمی زنن و...

اونقدر که یادم میره خیلی جاها باید حرف زد و خندید و نظر داد و انتقاد کردو بحث کردو

بیخیال شدو باز خندید و دروغ گفتو حرف زدو خاطره های مسخره تعریف کرد ...

اونقدر که یادم میره چه روزایی باید کجاها باشم و با کی چه قراری گذاشتمو قراره برای

کدوم استاد چه کاری رو انجام بدمو تولد کدوم شاید دوستی هستو چه حرفی رو نباید

به کی زدو قراره برای کی چه لطفی بکنمو ..... 

اونقدر که دیگه حتی یادم نمیاد کدوم میله صدای شتر می داد یا کدوم شتر صدای میله

اونقدر که اصلا یادم نبود امروز چهارشنبه  ۱۵ آبانه ..

که اگه این هر هفت سال یک بار اتفاق میوفته

هوای ابری امروز چی ؟