با بغض که نمیشود حرف زد ...تنها میشود تنها شد
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٧/۱۱/٩ 

میدونی چی مسخرس

این که من هر روز میامو به اینجا سر میزنم بلکه به روز شده باشد،یعنی تا این حد

خودمو از همه چی دور و جدا میبینم .

حتی زندگیم ...هر از چند گاهی یه سرکی توش میکشم ببینم خبری چیزی هست یا نه

 ..انگار نه انگار که فاعل زندگیم هستمو منم که شاید گاهی یه تکونی بخورمو زندگیم

 مثلا یه تغییری بکنه و فرداش که از خواب پا میشم با خوشحالی بگم به به چه روز

 خوبیو چه هوای ابریه دلچسبیه و این همه ابر که سر دلم جمع شده رو دوست دارمو

 از خدام بوده که کلا یه همچین آدمی باشم.

نمی تونم نگم که انگار هنوز منتظرم که یه روز صبح زود از خواب بیدارم کننو بگن بچه

پاشو مدرست دیر شد و منم با یه خیال ساده و یه مغز سبک و یه عشق کودکانه بدو بدو

با بابام صبونه بخورم و با افتخار اینکه دیگه بزرگ شدم زودتر از همه از خونه بزنم بیرون و

سر بلوار منتظر تاکسی بشم و با فکر اینکه اولین نفرم که میرسم مدرسه تا توی سکوت

مدرسه ی خالی که من همیشه عاشقش بودم روی پله های سالن ورودی مدرسمون

بشینم و به آسمون نگاه کنم تا هواپیماهایی که رد میشن رو ببینمو گوشم از صدای

عبورشون پر بشه ...

نمیتونم نگم که بد جوری منتظر معجزه ایی چیزی هستم که بیدارم کنه و یکی محکم

بزنم توی گوشم که یعنی برام مهمی که داری چه بلایی سر خودت میاریو دستمو بگیره

و بگه بیا یه کم به من تکیه کن تا حالت جا بیاد و بتونی خودت بشیو برای خودت و

زندگیت تصمیمای درست و مهم بگیری و از این همه در وطن خویش  غریب بودن دست

برداری..

بده که هنوز نفهمیدم کجای زندگیم اشتباه بوده که حالا این همه دلم می خواد نباشمو

روز به روز از اونایی که اصلا این حسا رو ندارن دورتر و دورتر بشم...