...عروسی
ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٤/٢/۱٦ 

  

 دیشب شب عروسی تو بود....

 

تو خیلی زیبا شده بودی .درست مثل همه ی عرو س ها.زیبا و بزرگ...

 

زیبا و بزرگ...دیشب شب عروسی تو بود ..و ماخیلی خندیدم چون خیلی خوش

 

می گذشت،اما حالا دارم از بغض می ترکم. از دیشب تا حالاتو دیگه زهرای من

 

نیستی ، تو حالا زهرای یکی دیگه شدی و این خیلی غم انگیزه...

 

دیشب شب عروسی تو بود..و من هیچ فکر نمی کردم که شبی بیام عروسی تو ،

 

آخه ما هنوز خیلی بچه ایم و به چهره ی هیچ کدوممون آرایش نمی اومد.

 

 زهرای عزیز باور کن که از دیشب تا حالا یک لحظه هم احساس شادی نکردم.

 

به طور عجیبی دلم گرفته ..چون مثل همیشه :

  

            گر گی از راه بی خبر آمد

            بره ی قصه ی ما را خورد

 

....چرا ؟

 

نمی دونم تو چه طور  دیشب می خندیدی و شاد بودی ...قطعا اگه من جای تو

 

بودم نمی تونستم جلوی اشکام رو بگیرم ، درست مثل الآن ...

 

دیشب شب عروسی تو بود..و من خیلی چرت و پرت گفتم و خیلی خندیدم چون

 

روی  کارتت نوشته بود :              

            معاشران گره از زلف یار باز کنيد 

 

و ما قرار بود که گره از زلف یار باز کنیم .دیشب خیلی حرف

 

زدم اماحالا پشیمونم 

 

که چرا مثل همیشه ساکت و آروم نبودم ...الان تلفن زنگ زد و من فکر کردم

 

تویی !اما چه فکر مسخره ایی چون علاوه بر اینکه دیشب شب عروسی تو  بوده ،

 

ما مدت هاست که به هم زنگ نمی زنیم و البته قبول دارم که همش تقصیرسکوت

 

های منه، نه کم مهری تو...

 

زهرای عزیز دلم برای خودمون تنگ شده .برای اون چیز هایی که تو گفته بودی

 

هیچ وقت نمی تونی فراموششون کنی .دلم برای بچه بودن هامون تنگ

 

شده ...برای اول الف ...برای کاکتوس های بی مصرف گوشه ی کلاس ..دلم برای

 

پونزده ساله هایی که دیگه به فکر هشت آبان هشتادو هشت نیستن تنگ

 

شده .دلم برای تمام خوبی ها وبدی هات تنگ شده..چقدر  دلم می خواد که تو

 

هم به همین اندازه دل تنگ شده باشی .

 

 راستی زهرای عزیزم عروسیت مبارک.........