هنوزم میشنوم که "همش تقصر منه"
ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸۸/٩/٩ 

"من در مدار زمین یک بار و تنها یک بار گم شدم

و آن هنگامی بود که در پناه تو آرام گرفته بودم

من زمان را به یاد ندارم

نمی دانم روز بود یا شب یا کدامین فصل

آیا سرد بود یا گرم ، زمستان بود یا تابستان

فقط می دانم که این تو بودی که مرا در پناه خود گرم نگه داشتی

نمی دانم تو بودی یا من در آغوش آسمان ها بودم. . . "

 

 

 "الهه ناز"ی که با ساز دهنی برای من زدی، یه جعبه سیاه ،چندتا کاست که یکیش

موسیقی فیلم شب یلداس،چند تا توپ سیاه که جنسش از خزه،یه کیف صورمه اییه

کوچیک که منو فقط و فقط یاد شازده کوچولو مینداخت و اون روزی که با هم رفتیم تا

انصراف بده ،یه دیوان حافظ کوچیک که بعد ها توی یه شب سیاه و آروم آفریقایی

  بهم گفت " ای پیک راستان خبر یار ما بگو  ،   احوال گل به بلبل دستان سرا بگو  " ،

  یه هسته بزرگ انبه که قرار بود بندازه گردنش ، چند تا دستمال کاغذی تا شده ، 

یه باطری پاناسونیک که بنفشه ی اون زمانمون رو روشن نگه میداشت ، یه قاب چوبی

که حسرت یه ثانیه از نقاشی توش تا آخر عمرم به دلم میمونه ، کتاب کوچک عشق و

فرزانگی و متوسط بیچاره ای که هنوزم نمی دونه که هم میسح من بود و هم قارونم

 ، چند تا خورده ریز دیگه که هر کدومشون هزارو یک خاطره کودکانه و عاشقانه داشت...

چی مینوسم

انگار دارم بعد از این همه سال چیزایی رو یادآوری میکنم که قرار نبوده این همه

حفظشون کنم.

کاش امشب قرار بود بنویسم که "شب نشسته است خیس بر تن فرودگاه

                                             شب کشیده و بلند ، بی ستاره و سیاه. . ."

 

پ.ن: دلم دیگه بال و پر نداره .