مرثیه ای برای یک شناسنامه
ساعت ۳:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٩/٦/۱ 

 

وقتی برق چشمایی که میگفتن حالا من چیزی دارم که حتی خدا هم نداره ، خاموش شد ، من گم شدم..

 اونوقت با بی کسی و بی کاری و بی قیدی توی ایستگاه ازغریبگی کفشهام وحشت می کنم و پاهامو جمع می کنم توی دلمو سرمو گم میکنم توی دستامو گوش هامو می بخشم  به بیچارگی پیرزنی که سمعکشو لابه لای توده ای از سر و دست و پا و روده و معده گم کرده بود و زبون چشمامو میبرم می دم به گربه ی بدبختی که هر روز کتک خوردنو با نوازش شدن اشتباه میگیره و پف چشمای بی ستارشو توی تختخواب و لای پتو و زیر بالشش مخفی می کنه و اونوقت من سرم رو که هی سنگین و سنگین تر میشد روی زمین گذاشتم و دردش رو دود کردم تا یادم بیاد که وقتی گفتم قوله قول، سرم درد داشت.وقتی گفتم یعنی نباشه، سرم درد داشت.وقتی گفتم راه افتاده، سرم درد داشت.وقتی گفتم مسیح باز مصلوب، سرم درد داشت.وقتی گفتم ٣ کجا، سرم درد داشت.وقتی گفتم یادم رفت پیاده شم، سرم درد داشت. سرم زیر سکوت ، سرم زیر دیوارای بتونی و سیمانی، سرم زیر دستگاه پرس کاغذ هانتا ، درد داشت .سرم زیر بالش درد داشت و اونقدر زیاد و زیاد شد که چاره ای جز ترکیدن نموند. بعد همه ی محتویات داغ وچسبناک و  سیاهش پاشید به سفیدی دیوارها، به نارنجی پردها، به نقره ای ستاره ها، به سبزی بامبو، به سیاهی کتاب کوچک عشق و فرزانگی و من با چشم چپم که بالای کمد پرت شده بود و قل قل زنان رسیده بود کنار در ورودی انجمن ریاضی ایران، دیدم که دخترک ماه سوارم بغض کرد، با دست راستش موهای بنفشش رو کنار زد ، از آویز ستاره ایش پایین اومد و رفت پی یه ماه دیگه که بتونه شبها روش تاب بخوره و با یه انتظار همیشگی گل های ستاره ای رو پر پر کنه و دوستم داره، دوستم نداره بگه و زیر لب بخونه " ساز من ..ساز من .. آهسته ناله کن، آهسته ساز من..تا با خبر نشود، رهگذر بیخبر.. از راز من .. راز من"

سرم که ترکید با دهنی که چسبیده  بود به شیشه ی کتابخونه بغضمو داد زدم و با چشمایی که حالا یکیش بالای کمد بود و اون یکی زیر تخت، خودم و تموم دیگه نمی تونم ها و نیستم ها رو زار زدم اونقدر که تموم تو هام ، تو های خاکستری و سبز و آبی و زرد و سیاه و بنفش و سفید و نارنجیم ، توی هم فرو رفتن ومثل بستنی آب شدن و از هم رنگ گرفتن و به هم رنگ دادن و یکی شدن و نیست شدن وصداشون از گلوی یکی دیگه دراومد و نگاهاشون از چشمای یکی دیگه ریخت پایین و قلباشون توی سینه ی یکی دیگه تپید و دستهاشون با احساس یکی دیگه لمس کرد و اونقدر پاهای یکی دیگه زیرسرهاشون بود و سر یکی دیگه روی پاهاشون ،که من از بی سر و پایی خودم ، از بی ربط بودن خودم ، از چرت بودن خودم گیج شدمو گیج شدمو گیج شدمو زبونم رو که پشت پنجره افتاده بود پیدا نکردم تا باهاش بپرسم از چیزی که زیادتر شد هر روز و هر روز زیادتر شد تا تمام فاصله های بین سلول هامو پر کرد ومث یه بچه رشد کرد و رشد کرد و رشد کرد و به دلم رسید وحرمت نگه نداشت و با کفش وارد شد و پرده هاشو پاره کرد و شیشه هاشو شکست و صندوقاشو غارت کرد وگل هاشو پرپر کرد و ریشه هاشو خشک کرد و عشق هاشو آتیش زد و خاکسترش رو فوت کرد توی خونم تا تمام تنم بوی مرده بگیره که دیگه روی هیچ تخته سیاهی نتونم بنویسم "چه سیب های قشنگی ..."

 سرم که ترکید توی دلی که دیگه نبود قسم خوردم که دیگه زیر مداد سیاه هیچ نگاهی گرم نشم...توی دلی که دیگه نبود قسم خوردم که دیگه از لابه لای کاغذام به بهانه ی هیچ صدای پایی در نیام...توی دلی که دیگه نبود قسم خوردم که تمام سلاما و شب بخیرامو قورت بدم ...توی دلی که نبود ....که نبود.... نبود....