همه چی از یاد آدم می ره مگه یادش که همیشه یادشه..
ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/٧/۱ 

 

اومدم اون ور خط نه اینکه تو دستمو گرفته باشی...اصلش نفهمیدم داغی کف دستم از

چی بود ، دست تو بود یا دل خودم ...نفهمیدم کی به کی شد ...اما اومدم اون ور خط ...

ینی بعدن فهمیدم جایی که واستادم اون وره ...آخه تو می گفتی همیشه روی خط راه

می ری ...بعد که یهو غیب شدی ...غیب که نه...نیست شدی ...فهمیدم ...نه اینکه فک

کنی از همون اول فهمیدم...نه اولاش گیج شدم ...آخه یهو دلم از قرصی افتاد...شدم

مث یه بچه که دم غروب توی بازار مامانشو گم کنه...می تونی بفهمی چه هولی به

دلشه؟...می تونی بفهمی که با چه بغضی به بچه هایی که تو بغل مامانشونن نگا

میکنه ؟می تونی بفهمی که هر چی هوا تاریک تر میشه چه جوری بی تاب میشه؟...

گفتم اولش ...اومدم اون ور خط تا خودمو ببینم ...بعد خودمو دیدم...

خودمو از اون ور خط دیدم ... خودمو از اون ور خط خیلی خیلی دقیق دیدم

 خودمو از اون ور خط با تمام جزییات دیدم ....خودمو از اون ور خط از پشت یه پرده

شیشه ای  دیدم ....اونوقت خیلی آروم...خیلی یواشکی و بی صدا رامو کشیدمو

رفتم ...رامو کشیدمو و قدمامو شمردم تا آروم آروم برم اون ور...بلکه ام اونور تر ...شایدم

خیلی اونورتر....

گفتم که از اولش گیج شدم ...

حالا فقط زیر لب می خونم سردمه ...که تو سینه ام قلبم داره یخ می زنه اون وقتش

توی سرم , کوره روشن کردند...سردمه،مثل موری که زیر بارون تند ,رد بوی خط راه لونه

شو می جوره...سردمه...