ماه بالای سر تنهايست...

   دیشب وقتی به بهونه ی بارون پرده رو کنار زدم ، یه عنکبوت سیاه کشف کردم...هر جفتمون 

ترسیدیم .

از صبح تا حالا هی می رم  سراغش . به نظرم فهمیده دلبسته اش شدم .

درست مثل اون ملخه آفریقایی که تا آخرین روز اقامتون پشت پنجره ام جا خوش کرده بود .

  

نمی دونستم که تعطیلات بین دو ترم تا این حد می تونه ملال انگیز باشه ....

/ 2 نظر / 8 بازدید

دل خوشی منم شده این که روزی چند بار بیام اینجا . بیام ببینم چیز تازه ای نوشتی یا نه . . . بیام ببینم که کسی نظر داده یا نه . . .اگر کسی نظر نداده باشه به خودم اجازه می دم بیام توشو نگاه کنم و دلمو خوش کنم که می تونم همه حرفامو بهت بگم . بعد چند خطی تایپ کنم و بعدشم دستمو بذارم روی بک اسپیس و همه رو پاک کنم . ولی اگه کسی نظر داده باشه خیلی سخت تر می شه . چون دیگه اجازه ندارم بیام تو . باید صبر کنم و تند تند بیام اینجا تا اگه چیز تازه ای نوشتی اولین نفر باشم . ( البته یه بار که خیلی هول شدم بی اجازه رفتم تو . مدتها بود که به نوشته ی . . . امروزت عادت کرده بودم . عادت کرده بودم روزی چند بار بخونمشو بعد هم ببینم که کسی هنوز نظر نداده و با خیال راحت بیام تو. ولی یه روز دیدم نوشته ۱ نظر . انقدر هول شدم که بی اختیار اومدم تو . منو میبخشی که بدون اجازه اومدم ؟ )

بارباپاپا

سلام من از عنکبوتا خوشم مياد خيلی جالبن مخصوصا وقتی تار ميبافن،تا حالا تو دستت گرفتيشون؟خيلی نرمن با اين که وزنشون خيلی کمه اما نرميشون رو حس ميکنی.هميشه شاد باشی