هشت متری غربی

 

دلم تنگ می شود ، گاهی

برای حرف های معمولی

برای حرف های ساده

برای " چه هوای خوبی! " /" دیشب شام چه خوردی؟ "

برای " راستی ماندانا عروسی کرد." / " شادی پسر زایید."

و چه قدر خسته ام از " چرا؟ "

از " چه گونه! "

خسته ام از سوال های سخت، پاسخ های پیچیده

از کلمات سنگین

فکرهای عمیق

پیچ های تند

نشانه های با معنا ، بی معنا

دلم تنگ می شود ، گاهی

برای

یک " دوستت دارم " ساده

دو " فنجان قهوه ی داغ "

سه " روز " تعطیلی در زمستان

چهار " خنده ی " بلند

و

پنچ " انگشت " دوست داشتنی

.

.

.

از : "و دست هایت بوی نور می دهند" م.مستور

/ 4 نظر / 9 بازدید
آیلین

مصطفی مستور و روی ماه خداوند را ببوس.. متفاوت به نظر میاین.خوندم شما رو... راستی یلدا مبارک..

born

دلم تنگ شده خیلی بیشتر از گاهی برایت

born

دلم تنگ شده خیلی بیشتر از گاهی برایت

شقایق

و من هم گاه گاه دلم برای غم مبهمی که توی نوشته هاته تنگ میشه!