یک روایت از من

 

... باز مرده بود انگار. باز هم به هم ریخت. وبه هم ریخت ، ازآن شب. شبی که از شب

های او نبود و در هوایی که از هوای او خبری نبود ، به هم ریخت . با آن همه سوال های

بی ربط و جواب های نه خیلی دروغ نه خیلی راست و حرف های خاکستری و خاکستر

حرف هایی که مرهم نبودند برای زخم های کهنه ای که سر باز کردند باز. به هم ریخت

باز ، وقتی به دیدن مهربانی دورترین ها دل خوش کرده بود . به شانه های بی ترحم

برای شکستن. به هم ریخت باز . در آن گوشه از جهان که دوستش داشت . .

/ 8 نظر / 7 بازدید
سابینا

سلام رسمه ببخشید هیشکی تو دنیا تنها نیست بعد شما چه جوری تنها هستید میشه بگی جای کسی تنها هست که من ببینم ممنون میشم بگی همسایه هستیم[گل]

نغمه

فقط دیوانه ها .. فقط عاشق ها.. فقط آنها که خیلی خیلی متفاوتت اند...

اميدپارسا

سلام خوشحالم که به وبلاگم سرزدید با یک مطلب جدید به روزم راستی می شه دنیا رو یه جور دیگه دید جوری که حرفهای خاکستری مردم آزارمون نده ولذت ببریم برای اینکه ما برای لذت بردن به دنیا آمده ایم[گل][خداحافظ][چشمک]

شقایق

سلام چند بار خوندمش اما نتونستم بفهمم اون چیزی که بهم ریخت ذهن بود نقشه بود آرزو بود و یا یک رویا!؟

بدون امضا

تو برام پیغام گذاشتی که احساس دلتنگی منو می فهمی ؟ آره . می خوام بدونم ؟ مهمه برام . اون ور دنیا ...

شقایق

اينو مطمئنم که هميشه يه چيزي هست که فرق ميکنه! نميتوني منکرش بشي من هم نتونستم چون زنده ايم و اين انکار نا پذيره!