وجدان درد...

...اين خيلی نامرديه که آدم يه دفعه همه چی رو ول کنه و بره....اين خيلی بی انصافيه که فکر کنی که به تو ربطی نداره که بقيه نگران می شن....اين اصلا درست نيست که انتظار داشته باشی همه ی دنيا همراهيت کنن اما تو ...اما تو حتی يه قدم هم برای کسی بر نداری.....اين خيلی بده که فکر کنی می تونی خيلی راحت ديگه هيچ وقت آپ نکنی...اين مزخرف ترين نوع برخورد با حقيقت خودته که هر وقت کم آوردی بی سر و صدا بذاری و بری....و حتی جرات نداشته باشی که اعتراف کنی....باشه قبول اگه نمی خوايی باشی نباش ...اما دست کم بگو که ديگه نيستی....

پ.ن:نمی دونم چرا می خواستم تمومش کنم(البته يه جورايی کردم)...شايد فکر می کردم که اينجوری نوشتن باعث ميشه خيلی چيزايی رو که هميشه بالاخره فراموش می کردم...توی ذهنم موندگار بشه....شايد می خواستم فراموش کنم که بعضی وقتا بد جوری دلم می خواد که حرف بزنم...شايد احتمال می دادم که اينجوری دلم کمتر تنگ بشه....اما يه ايميل همه چی رو تغيير داد...

/ 6 نظر / 5 بازدید
شقایق

خدا خيرش بده هر کی اينو برات نوشت...هميشه بيا و بنويس...اين بهترين راهه شکيبا!

بارباپاپا

سلام , خدارو شکر که تو برگشتی,نمی دونی چقدر نگران بودم,تقریبا داشتم مثل آقای قندی برات ختم میگرفتم(دور از جونت),خلاصه که منتظر نوشته های خوبت هستیم .موفق وشاد باشی

بارون

هميشه دلم ميخواست بهت بگم تنها نيستی....يادت باشه آدمايی اطرافت وجود دارن که تو اونا رو نميبينی....و اونا مواظبت هستن....و هواتو دارن ....وقتی می خوای زمين بخوری نگات ميکنن.....آروم دستتو ميگيرن....اما تو نميبينيشون....مثل همين الان....که تمومش کردی....اما يه نامه..... بايد بيشتر فکر کني....

نرگس

خيلی جالبه ! اگه اونجوری می رفتی مث اين می شدی که رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم !

بهار

من اينجا کامنت ندادم؟!کجاييی تو؟؟؟؟؟؟حالا که اوومدی چرا ميری؟

پری جذامی

من بی ادبم!؟ نه؟ آره چون کامنت ننوشتم برااااات :((