آغوش بگشا<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

بی پناهی کلاغ سیاه را

پناه شو

ای سقف سال های بی ستون

 

هیچ اتفاقی نیافتاده....اما من نمی تونم هضمش کنم ...اولش عمه شد ،عمه ی یه مهدی کوچولو...بعد عروس شد عروس یه مهدی بزرگ .خیلی خیلی بزرگ ،اونقدر بزرگ که احساس می کنم جا برای بودنم نیست.

 بعدش هوا ابری شد .رعدوبرق هایی میزدکه تمام حجم دلم تکون می خورد.اما به جای اینکه برم قایم شم رفتم زیر بارون .فکر کردم شاید اینجوری از شر این کثیفی راحت شم.اما بعد فهمیدم که نیاز دارم که روحم رو با دستام بشورم. درست مثل وقتی که جورابام رو می شورم ،با آب گرم و صابون، تا سفید شدنش  رو با چشمام ببینم . ولی تو به من گفته بودی که کاسه ی من از کاسه ی  تو بزرگتره ،خیلی بزرگتر.پس من باید صبورتر باشم خیلی صبورتر.تو می تونستی اشک هات رو پاک نکنی ، اما من  باید  پاک می کردم چون می باید صبورتر باشم.خیلی خیلی صبورتر.

حالا هم صبورانه  اشک هام رو پاک می کنم .. صبورانه چراغ رو خاموش می کنم... صبورانه می رم زیر پتو و صبورانه منتطر پر شدن کاسه ام می شم .

نباید بزرگترین رو بر می داشتم...

 

/ 9 نظر / 8 بازدید
rebel قديم و مترسك امروز

سلام ؛ آقای یا شاید خانم من ؛ بهتره شما صدات کنم چون اسمتو نمی دونم . نوشته ت واقعا زيبا بود . اونقدر قشنگ که منم امشب باید برم زیر پتو و اونقدر در موردش فکر کنم تا کاسه م پر شه . بگذریم ؛ وقت کردی به ما هم سر بزن.

بارباپاپا

سلام ... آخی خیلی اشکی بود قضیه ..ممنون که سرزدی

زهرا

سلام. خيلی قشنگ نوشتی. منم ازت ياد ميگيرم و صبورانه چراغ رو خاموش ميکنم تا انقدر خودم و گره ها رو نبينم................کاسه رو دستمون دادن .يکی بزرگ يکی کوچيک.شايد بزنمش زمين.....................منتظرت هستم.مهمون دوست داشتنی هستی.........................

زهرا

سلام.يادم رفت بگم من و دوستام يه قرار داريم هشت هشت ، هشتادو هشت،هشت صبح...........نکنه همدیگه رو میشناسیم.شایدم یه تصادف باشه.مثل بقیه تصادفها...................????

بهار

واييييييييييييی...توکه اپ کردی.........

بهار

بدون اغراق ميگم فوق العاده بوووودددددددد...به نظر من کاسه ی تو پر ميشه...خوب کاری ميکنی ...صبر کن

بهار

وای دلم نمياد برم...فکر نکن چاپلوسی ميکنم...اما واقعا...اووووووووووه